مامانم زنگ زده به بابام که بیا خونه یکی از مرغ هامون گم شده:)))بابام پشت تلفن میخنده و میگه خونسردیت رو حفظ کن الان میام.✋🏻
“زندگی سورئال یک شمالی”
@sebastiin
یذره وانیل ریختم تو کیسه جاروبرقی که جارو کشیدنی خونه بوی خوب بگیره. دخترم امروز میگف مامان مرسی که جاروبرقی با طعم کیک وانیلی انتخاب کردی خریدی😭😂
@sebastiin
سلامتی مادربزرگه که قیافهش شبیه پیرزنهای آدمکش بودو مطمئن بودم یه روزهمهشونو سر میبره ومیخوره؛ولی یادمون داد نباید از روظاهر قضاوت کنیم
@sebastiin
گوشیم از دستم سُر خورد و از طبقه سوم ساختمون پرت شد پایین. همین جور که پلهها رو میرفتم پایین سناریوهای احتمالی رو بررسی میکردم. رسیدم بالاسرش دیگه مطمئنم بودم ١۵ نرمال میخرم. برشداشتم و هیچیش نشده بود.
@sebastiin
دختر همسایه پایینی گاهی میاد خونمون برای بازی با دخترکم و گاهی هم دختر من میره خونشون. هربار که میخواد بره میگم به مامانت سلام برسون.
الان داشت میرفت یادم رفت بگم، برگشت دوباره در زد پرسید: "خاله سلام برسونم به مامانم؟"
😭😭😭😭😭😭😭😭
@sebastiin
دیروز تو بخش اداری دانشگاه کارم خورد به مسولی که ناشنوا بود؛ با زبون اشاره و نوشتن با هم ارتباط برقرار کردیم. جالبه که هیچکس تو بخش اداری اندازه این زن حرفم رو با دقت گوش نداده بود و کارم رو هم انقدر با سرعت انجام نداده بود(=
@sebastiin
۷ و نیم صبح کلاس تفکر و سبک زندگی داشتم.
هوا بارونی و نیمه تاریک بود و شاگردام خسته و بیحال بودن.
زنگ بعدیش هم امتحان ریاضی داشتن.
چراغو خاموش کردم. بیست دقیقه سرشونو گذاشتن روی میز و عمیق خوابیدن.
آرزوهایی که دوران دانش آموزی خودم داشتم رو الان برای بچههام دارم عملی میکنم=))
@sebastiin
مامانم زنگ زده امشب زودتر برگرد شام پیتزا داریم،
گفتم ایول تا یه ساعت دیگه خونم
گفت پس سر راه داری میای 4 تا پیتزا بگیر.
@sebastiin