وقتی کاسب محله، تو این هوای سرد رهگذرا رو مهمون چای داغ میکنه؛ یعنی درسته هوا سرده، ولی دلامون به هم گرمه.
این رسم مهربونی محله ماست...
@sebastiin
قبل ازدواجم اصلا نمیدونستم غذا خوردم؟
آب خوردم؟!
اصلا من نفس میکشم؟!
اصلا برام مهم نبود...
ولی الان که ازدواج کردم غیر خودم یه موجود زنده مودبِ مظلوم کنارمه که هیچی نمیگه، ولی من باااااید به فکر این موجودِ مظلوم باشم که گرسنهست و به آب و غذا نیاز داره😂🚶🏼♀️
@sebastiin
ما چند سال پیش یه موش تو آشپزخونهامون پیدا شده بود، بعد به هر طریقی بود تلاش کردیم بندازیمش بیرون، میومد از رو مرگ موشا رد میشد بر میگشت نگاهمون میکرد میرفت
تله خریده بودیم از این چسبیا، میومد نگاش میکرد بعد برمیگشت نگاهمون میکرد مطمئنم حتی بهمون هم میخندید.
اشپزخونهامون رو مالک شده بود نمیرفتیم توش و اون همه چیو میخورد بعد برمیگشت نگاهمون میکرد.
قسم میخورم بهمون پوزخندم میزد و میرفت
اخرش ما از رو رفتیم خونه رو عوض کردیم 😂😂😂
@sebastiin
چیزی نیست خونمون آتیش نگرفته مامانم گفته بود مواظب غذا باشم خوابم برد و غذا سوخت :))))
@sebastiin
استاد ویس گذاشته تو گروه چرا تکالیفتون رو حجم ۱ گیگ ۲ گیگ میفرستید با این حال من باز میکنم و تصحیح میکنم😂😂😂
چه حرکت خلاقانه ای زده بودن اما نشد دیگه
@sebastiin
دستت كه بره تو جيب خودت اونموقع ميفهمى كه بابات میگفت:
یادم رفت بخرم؛
يعنى چه..
@sebastiin
بازار رفتن با مادر اینجوریه واسه خریدن یه جفت جوراب، الان فروشنده میدونه من بابام عمل کرده، خودم هنوز زن نگرفتم، ۱۸ سال پیش هم یه دستگاه سگا داشتم که مفت فروختمش
@sebastiin
ما یه سالی خیلی وضع مالی بدی داشتیم. پدر و مادرم و از دانشگاه بیرون کرده بودند و چند ماه بود بیکار بودند. مامانم اینا کتابهاشون و یه عالمه ظرف عتيقه که یادگار مادربزرگم بود رو گذاشتند برای فروش. یکی از دوستهای نزدیکمون تقریبا بیشتر عتيقه ها رو خرید در واقع خیلی زیر قیمت.
از اون موقع سی سال میگذره. امروز استوری دخترش و باز کردم و دیدم با همون ظرفها هفت سین چیده. قلبم واقعا مچاله شد. من معمولا اشیا اصلا برام مهم نیستند، ولی یهو حال اون روزهای پدر و مادرم اومد جلوی چشمم. خیلی دلم گرفت.
*دریا*
@sebastiin
کافهها قبلا تلاش میکردن دنج باشن، این جدیدها دیگه شبیه سالن غذاخوری هری پاتر شدن…
@sebastiin
از موی سفید و خطهای صورتم ناراحت نیستم. از اینکه مغزم دیگه مثل گذشته شارپ نیست ناراحتم. از ضعیف شدن حافظه و تنبل شدن پردازنده مغزم.
@sebastiin
خدمتِ اون هموطن که سالها پیش تو ارمنستان، پول گرفت که به عنوان لیدر ما رو ببره «درهی گلها» رو ببینیم. رسیدیم اونجا، و فقط زمینِ صاف بود و سفیدیِ برفِ زمستون. بعد بهش گفتیم پس درهی گلها کوش؟ گفت «همینجاست دیگه، ولی الان زمستونه گل نداره، بهار و تابستون گل داره».
لاشی ترینی :)))
@sebastiin