تو همیشه در نوشته هایم زنده ای ، نامت ، چهره ات ، لبخندت و حتی حرفایت ، کلمه هایی از جنس نور، نوری که به من جان بخشید .
از این جهان بیبند و بار تنها یاری میخواستم که سکوتم را بفهمد ، با چشمانش مرا ببوسد و همراه با یک شاخهٔ ای گل عشق را به من هدیه دهد .
دلتنگی ام پوچ است ؛ دلتنگ آغوشی ام که تا کنون مرهم روح زخمی ام نشده ، دلتنگ نوازشی ام که هیچگاه بر تن من رخنه نبسته ، دلتنگ صدایی ام که زمزمه اش زیر گوشم خیالی تهی بیش نیست ؛ نمیدانم چرا و برای چه ، اما دلتنگم .