پیرمرد خون گرم صاحب کتاب فروشی که لیسانسش رو سال ۵۴ گرفته بود و فکر میکرد دانشجو ام و نتونستم متقاعدش کنم که نیستم و ازم هم رشته و هم رشته ای که دوست دارم بخونم رو پرسید(و بعدا یادش رفت)، دوتا دختر داشت و ۵۰ سال بود که ازدواج کرده بود و فقط کافی بود ازش اجازه بگیرم برای عکس گرفتن تا برام از دختراش و همسرش و خونه ی پدریش بگه.
انگار توی یه دنیای دیگه زندگی میکرد.