وَ خُدا لبخندی زد و تورا بخشید ؛
خُدا یه نگاهی کرد دید مگه میشه بندهای که دست نیاز به سویم بلند کرده رو نبخشم ؟
کاهل نماز بود ؟ اشکالی نداره از این به بعد میخونه .
همش توبه شکست ؟ اشکال نداره دیگه نمیشکنه .
روزه خورد ؟ اشکال نداره جبران میکنه .
وَ خُدا نگاهی کرد و گفت :
اون بندہی منه ، دوسش دارم :)
هیچ وقتِ هیچ وقتِ هیچ وقت ؛
از رَحَمات خدای خودتون نا امید نَشوید !
خدا غفور ِ ، غفارِ . . .
بچه های کنکوری ایشالا فردا بهترین امتحان خودتونو بدین :)
ماهم براتون خیلی دعا میکنیم .
بدونید چیزی از ارزش هاتون کم نمیشه :)
چشمان کوچک ، دستان ظریف ، بینی ریز و لب های سرخ . . .
عروسکی کوچک که روح خدا در آن دمیده شده :)
برگشتم طرف کاور .
فکر کردم شاید پیکر را سر و ته گذاشته اند .
زیپ را کامل باز کردم پایین پتو را که گرفتم حس کردم سنگین است .
تا کنار زدم با تکه هایی از بدن مواجه شدم ؛
با بدن مُثله و بدون سر ! اصلا انتظار نداشتم با چنین صحنه دردناکی رو به رو شوم .
مدام چهره محجوب و هیکل لاغر اندامش جلوی چشمم رژه می رفت .
آن پیکر متلاشی قابل شناسایی نبود . پیراهنش را که به غارت برده بودند .
از روی شلوار جر خورده و پوتین تکه تکه اش احتمال دادم خودش باشد .
روایتازمھدینیساری
درشناساییپیکرشھیدحججی ۔