خاطرات خورشید و ماه𖧧ˑ ִֶ
...
وقتی این پیامهارو میخونم، یاد شبهایی میافتم که چقدر بهم سخت گذشت..از همهچیز و همهکس بریده بودم..حقیقتا دلم میخواد منِ یک ماه پیش رو محکم بغل کنم و بهش بگم مرسی که دووم اوردی و دوباره بلند شدی..
یادمه شبها فقط گریه میکردم و روزها گوشه اتاقم مینشستم و با چشمای خیس به کتابهام خیره بودم..وقتی شبهای محرم بیرون میرفتم، وسط مراسم قلبم تیر میکشید و یهو نفسم میگرفت، فشارم میافتاد و چشمام سیاهی میرفت.. روزهای وحشتناکی بود..
فکر نمیکردم بتونم بلند شم و به جریان زندگی برگردم..ولی شد، خدا خواست که بشه..
الان هم کاملا خوبِ خوب نیستم، یهو وسط روز پوچی بزرگی سراغم میاد و دلم میخواد کل روز برم زیر پتو ولی به کتابام نگاه میکنم و با خودم میگم خدا خواست که این اتفاق برام بیوفته..تا بعدا چیزهایی که آرزوشو دارم رو داشته باشم، در این لحظه لبخند میزنم و بلند میشم و دوباره به جریان زندگی برمیگردم..
درحال حل کردن نمونه سوال بودم..دیدم هر سوالی رو نگاه میکنم اصلا نمیفهمم چی میگه و اشتباه حل میکردم..درشرایطی که اشک توی چشمام جمع شده بود و کم مونده بود از خودم ناامید بشم دیدم نوشته امتحان دینی اهل سنت...=)
کسی که عزیز مردم رو با قمه، چاقو، اتشزدن و با وحشیانهترین شیوه که حتی قلم تاریخ هم از نوشتنش عاجزه رو میکشه، اعدام براش سبکترین حکم محسوب میشه!
هدایت شده از گوجهسبزِ غمگین⊹ ࣪˖
621.5K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
من وقتی هرچی زیست میخونم تموم نمیشه:
زیست تموم نشدنی / تموم شدن یازدهم بعد از یکسال / گرمای سوزان🔥 / مارمولکِ وسط حوزه(جفت پاهام) / کنکوری شدن(مبارک بدخواهام).