افکار در هم ریخته یک موجود؛
آیا اسکندر حق داشت به من تکالیف ریاضی را نگوید تا من مجبور بشوم به سراغ کیفم بروم؟
فقط یکم آبدارچی صداش زدم،همین.
تقصیر خودشه که آبدارچی شده.
افکار در هم ریخته یک موجود؛
وای رفتم نوشته های بهارم رو خوندم و فهمیدم چقدر مزخرف مینوشتم.
نا غافل از آنکه او چیزی نیست جز پیکری توخالی بازیچه دست اهریمنان وجودش؛اهریمنانی که هر دو آرزوی مرگ آنها را در سر میپروراند؛در حالی که میدانست این امر تنها با مرگ خودش امکان پذیر است...
هر چه باشد،او هم اهریمنی بود که اهریمنان دیگر وجودش را تسخیر کرده بودند!
و شاید،مرگ تنها راه آزادی بود....
تو در یک روز چنان روحی در وجود این اهریمن دمیدی که گویی کالبد پوچ این اهریمن تا به آن روز تهی بود؛تهی تر هر گونه روح،بک کالبد خاکستر.
تو چنان لبخندی بر لب های خشک و پوسیده این اهریمن کاشتی که تا به حال تجربه نکرده بود...
تو غیر ممکن را ممکن کردی؛آتشی دواندی بر خاکستر کالبد این اهریمن.