حس میکنم یه کنترل تلویزیون هستم که باطریش روبه اتمامه و واسه اینکه هنوز کار کنه هی میزنن تو سرش.
آنجا که کلام ناتوان شد، موسیقی لب گشود،
و آنجا که موسیقی ناتوان شد، آغوش گشوده شد .
یکی میخنده،یکی غمگینه،یکی غر میزنه،یکی انرژیش کمه،یکی با آدما حال میکنه،یکی حوصله هیچکس رو نداره و همهی اونا منم.
هدایت شده از مُتَلاطِم
یه گروهی بود
بچه ها داشتن از ویژگی های ظاهری همسر آیندشون میگفتن
باید فلان و فلان و فلان باشه و ..
به خودم اومدم و گفتم
خبر ندارن اما یه روز عاشقِ یه نفری میشن،که هیچکدوم از این فاکتورایی ک الان میگنُ نداره
و این یعنی جادوی عشق...
یه جایی شاملو به آیدا میگه:
‐باید ماند و به تو ثابت کرد
با موی سفید هم زیبایی.