یه جایی شاملو به آیدا میگه:
‐باید ماند و به تو ثابت کرد
با موی سفید هم زیبایی.
خستم ولی جوری نیس که با خوابیدن بشه حلش کرد،
عصبیم و چیزی نیس که آرومم کنه فقط عصبی تر میشم،
بیقرارم ولی نمیدونم برا چی و اهنگو ترجیح میدم به حرف زدن با ادما،
من خستم ولی نمیدونم از چی .
مودِ من:
به خودم نمیرسم،حوصله خودمو ندارم
از معاشرت با هیچکس لذت نمیبرم
هیچ تفریحی ندارم، از روحوجسمم خستم
هیچ چیزی دیگه خوشحالم نمیکنه
کاش تموم شم.!
روابطمون با ادمای زندگیمون جوری شده که دلتنگ همیم ولی حوصله ی همدیگه رو هم نداریم.
این روزا شبیه چای سردم . هیچکس با هیچ سلیقه و شخصیتی، دوستم نداره و مهم نیست که قبلاچقدر داغ بودم و لبسوز، مهم نیست که چقدر به دردشون خوردم وقتی که هیچکس نبود تا با وجودش گرم شن. مهم الانه، که توی بدترین روزا ، هیچکس فرصتی برای دوست داشتنم نداره .