هدایت شده از 𝖣︎𝖺𝗅︎𝗂𝗒
من هیچوقت اون دانش آموز محبوب نبودم
هیچوقت صمیمی ترین رفیق نبودم
هیچوقت نزدیک ترین هیچکس نبودم
هیچوقت باهوش ترین نبودم
هیچوقت اون فرد دوستداشتنی جمع نبودم
هیچوقت بودو نبودم تو زندگی هیچکس مهم نبوده
هیچوقت برای کسی قشنگترین نبودم
هیچوقت بهترین امکاناتو نداشتم
هیچوقت نشد بهترین باشم و همیشه معمولی بودم و هستم.
من از معمولی بودن خستهم و دلم میخواد حداقل یه جا صفت «ترین» داشته باشم :)
تا جایی که یادم میاد همیشه برای همه بودم دلسوزی کردم، اعتماد کردم و ضربه خوردم،
برای مشکلاتشون همه ی خودمو گذاشتم،
سعی کردم مورد اعتماد باشم، از کسی سوءاستفاده نکردم، خواستم اگه کسی تو زندگیم تا بوده خاطره خوب از من داشته باشه
ولی همهجا فقط من بودم.
هرجور نگاه میکنم دلیلِ منطقیای نمیبینم ،
کسی که هر دقیقهیِ زندگیتون پیشتون بود رو ، بخاطرِ یه نفر دیگه کنار بزارید .
نمیتونم کلمات رو جمع کنم و اون چیزی
که تو ذهنم هست رو بنویسم ،
و این اذیتم میکنه .
من رابطم با خدا خيلي خوبه؛ مثل هميم؛ هرچي من ميگم اون انجام نميده؛ هرچيم اون ميگه من انجام نميدم.