اگر بعد از چند وقت یک مقدار ازش دوری کنی ، میفهمی که ارزش دوست داشتن داره یا فراموش کردن .
از یه جایی به بعد دیگه حوصله نداری خودتو واسه کسی ثابت کنی، واسه موندن کسی تو زندگیت تلاش نمیکنی، یه جورایی فقط لم میدی و زندگیتو تماشا میکنی ، کی میره و کی میمونه .
جناب ابتهاج میفرمایند: «ما لالیم!»
تلاش میکنیم یه چیزیو به طرفمون بفهمونیم
ولی نمیشه، این زبان برای بیرون از ما ساخته شده! شما درد رو چطوری میخوای به بقیه حالی کنی؟
ما در بیان احساساتمان بیچارهایم!
از دست دادن آدما تبدیل به عادت نمیشه چون دچاری بهش..
به حرف زدناش به خندههاش، به حضورش توی روز و شبایی که باهم میگذرونین...
اصلا آدما وارد زندگیت میشن که یه روزی برن، باید اینو درک کنی!
فرقی نداره چطوری اما تنهات میزارن.
احساس میکنم کلی از من درونم جمع شده که هیچ کدوم بلد نیستن بقیه رو از میدون به در کنن و من موندم و نقابای مختلفی که به اجبار پیش اینو اون روی صورت واقعیم میپوشونم .
چقدر دلم یکیو میخواست که حتی وقتی که خودمو بی احساس جلوه میدم و سعی میکنم جلوی اشکامو نگه دارم توی چشمام زُل بزنه و بگه میدونم حالت خوب نیست؟ ولی اگه نمیخوای در موردش حرف بزنی پس لطفا در موردش گریه کن .
حقیقتاً در آخر هیچکس جز خودتون مهم نیست، حواستون باشه خودتونو گم نکنین که یه روزی بخواین در به در دنبال منِ قبلیتون بگردین