گاهی ، راستش نه ؛ بیشتر وقتا ، درواقع چند مدتیه که همیشه حواسم پرت میشه و غذام از دهن میافته ، چاییم یخ میکنه ، موسیقی که گوش میدم برای بار صدم پلی میشه ، کاغذم خط خطی میشه ، درسم چند خط در میون خونده میشه ، تلفنم خودشو میکشه. به خودم که میام ، از خودم میپرسم : ″چت شده؟ کجایی دختر؟ نگرانتم ، در مرز ویرانیی.″
ناگهان علاقه اش را از دست میدهد؛
شمارا فراموش میکند و اهمیتی نمیدهد که این چقدر برای شما ازار دهنده است...
پس از مدتی به خود آمده و دیدم
حتی اندکی از من در این جسم خسته باقی نماندهست.
از شدت اینکه نمیتونم گریه کنم زخمی عمیق توی گلوم حس میکنم که شدیدا میسوزه و تیر میکشه.
"𝘔𝘺 𝘱𝘭𝘢𝘺 𝘭𝘪𝘴𝘵"
و چه بسیاری از حرف ها که گفته نشد؛ نگاه شد...
همونم نشد .
فقط سردرد شد.
"𝘔𝘺 𝘱𝘭𝘢𝘺 𝘭𝘪𝘴𝘵"
و چه بسیاری از حرف ها که گفته نشد؛ نگاه شد...
نگاهم نشد بغض شد..
دلم برات تنگ میشه .
وقتی تو نیستی انگار شب بدون ماهه .
انگار جنگل بدون درخته .
انگار دریا بدون ابه .
انگار اسمون بی ابره .
دلم برات تنگ میشه .
وقتی نباشی شبیه بچه چهار سالهایم که عروسکشو گم کرده .
دلم میخواد مغزمو در بیارم بزارم جلوم ، بگم ببین میدونم زیادی با خودت درگیری داری ، میدونم زیاد مشغله داری ، میدونم باید راجب موضوع های مختلف فکر کنی ، میدونم باید همه چیو سر سامون بدی ، میدونم باید راجب ترسات فکر کنی ، ولی خب به فکر منم باش دیگه