امیلی برونته خیلی غمانگیز میگه:
او انسان نیست. من قلب خود را به او دادم. او قلبم را گرفت اما تا سرحد مرگ فشرد و بعد دوباره به طرف من پرتش کرد. قلب آدمی جایگاه احساس اوست. از آنجا که او قلب مرا نابود ساخت، دیگر این قدرت را در خود نمیبینم که نسبت به او احساسی داشته باشم.
و پس از اندوههایمان همچون بهار زنده خواهیم شد ، انگار هرگز مزهیِ تلخی را نچشیدهایم ..
از من چیزی باقی نمانده جز؛
کلمه هایی که در سرم میرقصند
و حرف هایی که گفته نمیشوند.
از من
چیزی باقی نمانده جز؛
فکر هایی که هیچ وقت رهایم نکردند
من
چیزی ندارم جز؛
چیز هایی که هیچوقت کسی نخواهد فهمید.
دیالوگ یه فیلمی بود میگفت:
وقتی واسه زدن یه حرف دو دل شدی اون حرف رو نزن چون اگه درست بود که شک نمیکردی ...
پاراگراف یک از صفحهی یک کتاب زندگی میگه "سناریوی فیلمها فقط برگرفته شده از ذهنِ خیالیِ نویسندهست، تو دنیای واقعی آدم خوبا همیشه هم برنده نمیشن"
من نه برونگرام، نه درونگرام، نه میانگرام
من “حس انجام هیچ کاری نیست” گرام.
اگر میدانستیم که آشنایانمان در غیاب ما
چه چیزهایی دربارهی ما میگویند
حتی یک کلمه با آنان سخن نمیگفتیم ...
-آرتور شوپنهاور
نمیدونم کی الان نیاز داره اینو بشنوه؛ اما باور کن اونی که فکر میکنی هیچوقت از ذهنت پاک نمیشه و قراره تا آخر عمر حسرتش تو قلبت باشه، میره، به خدا که میره از فکرت، میره از قلبت، بهترشم میاد و پر میکنه قلبتو، مطمئن باش جاش برای بهتر از اون خالی شده، اعتماد کن به من و باور داشته باش که همیشه باید رها کنی تا جای بهترش باز بشه-!