تو کتاب تنهایی پر هیاهو یک تیکه قشنگ داره که میگه:
کسانی که شمارو دوست دارند،اگر هزار دلیل
برای رفتن داشته باشند،ترکتان نخواهند کرد؛
آنها یک دلیل برای ماندن خواهند یافت..!
پس الکی خودتو قانع نکن که چرا رفت.
آدم موندنی دنبال بهونه نیست.
قهوه بخورید، چند وقت یکبار پلیلیست آهنگاتونو عوض کنید، تو چیزایی که دوستشون داری زیاده خواه باش، چند وقت یکبار موهاتونو کوتاه کنید و مدلای جدیدو امتحان کنید، اگه بهت نیومد اشکالی نداره بلند میشه. اگه لباس رنگی دوست نداری نپوش، جلوی آینه برای خودت کنسرت بزار، وقتایی که بیکاری چند کلمه از یه زبانی که دوست داری یاد بگیر، فیلم زبان اصلی با زیر نویس ببین، به هیچکس بیشتر از خودت اهمیت نده و فاصلهتو با آدمایی که ازت فاصله گرفتن حفظ کن و به خودت زمان بده.
میگردی ؛ بینِ فلسفه میگردی ، لابهلای ادبیات میگردی ، درونِ سینما میگردی ، میانِ موسیقی میگردی بلکه فیلسوفی تورا یافته باشد ، ادیبی تورا نوشته باشد ، فیلمسازی تورا ساخته باشد و موسیقیدانی تورا نواخته باشد ؛ آدمی تشنهٔ جرعهای درک شدن است ، میخواهد خودش را بخواند و ببینید و بشنود.
روی هوا راه برویم ، روی جاذبه شناور بمانیم ، بخار شویم ، منتشر شویم ؛ فقط خوابش را نبین خب ؟ شاید دیگر نخواهی بیدار شوی.
خوبه کسی باشه که بپذیردت وکنارت باشه، باهمه بدیها و بی حوصلگیها و غر زدنات یادش نره که تو همان خوبِ همیشگی هستی که فقط کمی خسته شده.
مادر بزرگم همیشه بهم میگفت:
هیچوقت جلوی قطره اشکی که وقت دلتنگی از گوشه ی چشمت سرازیر میشه رو نگیر !
با دستات پاکش نکن؛اون راهشو بلده میغلته روی گونه هات و میفته روی زمین میره تو دل خاک خدا رو چه دیدی؟شاید از همون یک قطره دلتنگیِ تو گیاهی جوونه بزنه و رشد کنه و یک درخت تنومند بشه،که زیر سایش قد بکشی و بزرگ شی که یک روز بشینی کنارش و وجودت غرق آرامش بشه که بدونی
از همین«اشک هاست که قلبت قوی میشه»