من نمیتونم کنارم داشته باشمت،از من تا تو مسافت های زیادی هست که هنوز طی نشده امّا یک گُل خریدم و اسم تو رو روش گذاشتم حالا همیشه روی طاقچه ام دارمت صبح و شبم رو با دیدنت میگذرونم
«سبز نگهت میدارم؛نمیذارم پژمرده شی:)...»
حواست هست این روزایی که دارن میگذرن
اسمشون جوونیه؟! یادت باشه ما هیچوقت دیگه
به امروزمون برنمیگردیم، هر چقدر میخوای برای فردات بردار که دنیا بی رحم تر از اونیه که اجازه بده لحظه ای برگردیم و دنبال چیزایی که جا گذاشتیم بگردیم!..
بیخیال این آدمای نابلد باش!
اینا نمیتونن آرومت کنن جز خودت، اینا نمیتونن درکت کنن جز خودت، اینا نمیتونن قضاوتت نکنن جز خودت، اینا نمیتونن دردایی که از دهنت میریزی بیرون رو لمس کنن جز خودت، اینا نمیتونن حرفاتو از سیر تا پیاز گوش بدن جز خودت، اینا نمیتونن همدرد واقعیت باشن جز خودت، اینا نمیتونن کنارت بمونن و منت نزارن جز خودت، حالا فهمیدی نقش مهمی که توی زندگیت داری چیه؟ تو و من تنها آدم بازمانده و دلسوز زندگیمونیم.
کاش بفهمید
اگر کسی زود رنجه.
اگر کسی زود عصبی میشه.
یهو اینطوری نشده
اون فقط خیلی وقته داشته تظاهر می کرده به حال خوب
الان روحش برای اینکه وانمود کنه خوبه خیلی خسته اس.
درک این موضوع که تو هیچوقت حق نداری درباره کسی قضاوت کنی ، به جای کسی تصمیم بگیری ، از جانبِ کسی فکر کنی و دربارهی زندگیِ هیچ آدمی نظر بدی ، اولین قدم راه بالغ شدنه .
من اگه میتونستم میرفتم روحمو میزاشتم تو اسکنر به یه عده نشون میدادم و میگفتم نگاه کن شاهکارتو ببین دیگه اون آدم سابق نمیشم من، این ساخته دست توهه همون روزایی که له شدم و ندیدی.
دیگه واقعا حوصله چت کردن ندارم.
دیگه واقعا حوصله حرف زدن ندارم .
دیگه واقعا حوصله نفس کشیدن ندارم .
دیگه واقعا حوصله خوابیدن ندارم .
دیگه واقعا حوصله غذا خوردن ندارم .
دیگه واقعا حوصله شنیدن ندارم.
دیگه واقعا حوصله دوست داشتن رو ندارم .
دیگه واقعا فقط حوصلهی تورو دارم .
گاهی برای خوب شدن حالت نباید سمت آدما بری گزینه های امن تر و مطمئن تری هم هست بارون، هوا، موسیقی، قهوه.
یه تئوری خیلی قشنگی توی
کتاب - کتابخانه نیمه شب - بود که میگه :
خدا جوریه ك ما نمیتونیم ببینیمش یا
درکش کنیم ، برای همین به شکل کسی درمیآد
که توی ِ زندگیمون به عنوان آدم خوبی
میشناختیمش:)...
«ولی این خیلی تئوری قشنگهایه!»