من که اینطوری نبودم .
من تا این حد ساکت گوشه گیر نبودم .
من نسبت به اتفاقای دور برم انقدر بی تفاوت نبودم .
اره منم مثل بقیه ادما از یه جا به بعد دلسرد شدم نسبت به همه چیز ..
از یه جا به بعد ادمی شدم که کمتر حرف میزنه .. ادمی که به اتفاقات دوربرش اهمیت نمیده .. ادمی که شب یا روز بودن دیگه براش فرقی نداره .
آدمایی که بهشون میگین بی احساس از همون اول اینطوری نبودن اونا انقدر بدی دیدن که حس کردن اگه احساساتشونو نکشن تو این دنیا دووم نمیارن.
کاش آدم میتونست خودشو برداره بغل کنه سرشو بزاره روی شونه های خودش و بلند بلند گریه کنه برای تموم چیزایی که گذرونده.
از لحاظ روحی احتیاج دارم یکی محکم بغلم کنه، بگه خیلی آدم صبوری بودی،اما من داشتم از دور میدیدمت«خیلی خسته شدی خیلی:)!»
وسط غذا یادت میفتم،اشتهام میره.'
وسط حرف زدن یادت میفتم،سکوت میکنم.'
وسط کار یادت میفتم،انگیزهم میپره.'
وسط راه رفتن یادت میفتم،پاهام یاری نمی کنه.'
وسط تفریح یادت میفتم،بی حال میشم.'
وسط خنده یادت میفتم،لبم جمع میشه.'
وسط کتاب خوندن یادت میفتم،تمرکزم قطع میشه.'
وسط رانندگی یادت میفتم،مسیر رو گم می کنم.'
وسط آهنگ یادت میفتم،ادامه شعر از یادم میره.'
وسط زندگیم بودی تو...
حول محور تو میچرخید همه چی...
حالا همه چی نصفه و نیمه رها میشه..! :)
- علی سلطانی