چیزی که آدمیزاد رو میکُشه، حسرته.
حسرتِ جاهایی که نرفته،
کاراییکه نکرده،
حرفایی که نگفته.
حسرتِ آدمی که دیگه تکرار نمیشه و هیچکاری واسه نِگهداشتنش نکرده.
"𝘔𝘺 𝘱𝘭𝘢𝘺 𝘭𝘪𝘴𝘵"
به مرزهای تنت منم آن پناهنده ی بی رمق.
وآغوشت
اندکجايیبرایزيستن؛اندکجاییبرایمردن.
- احمدشاملو
تبدیل نشید به آدمی که از خودش و علایقش
و اعتقاداتش میگذره تا یسری آدما کنارش
بمونن، آدما میرن و میان ولی میرسی به جایی که میری جلو آیینه و خودتو کلا نمیشناسی.
"𝘔𝘺 𝘱𝘭𝘢𝘺 𝘭𝘪𝘴𝘵"
سلام امشب میخوام چند کلمه ای باهات حرف بزنم امروز زود بیدار شدم رفتم کوه رسیدم ک بالا، نشستم رو همون
بالاخره داشتم میدیدمت
خدا میدونه تا برسم سر قرار چقدر دویدم
بین آدما چقد چشم چرخوندم
خدا میدونه چقدر توهم تورو زدم بین شلوغی
یهو چشم خورد ب یکی
مو نمیزد باهاش
چشمای سبز و موهای فر روشنش
تلفن دستت بود و داشتی تماس میگرفتی
بهو یادم افتاد گوشیم نیست
از هولم جا گذاشته بودمش
اومدم دنبالت
توهم ماسک زده بودی مثل خودم
صدامون ک شنبده نمیشد
فقط از طریق تکون خوردن ماسکت فهمیدم توهم سلام دادی
دست دادیم
دستای توهم سرد بود
پس توهم قبلش دلشوره ی دیدنم و داشتی نه؟
أخرین جعبه ی یادگاریایی ک ازت داشتم و دادم بهت
ضعیف گفتی خدافظ
گفتم همین؟
از چینایی ک زیر چشمت افتاد فهمیدم لبخند زدی
خدا میدونه چند شبه نخوابیدی که انقدر چشمات گود شدن
چن دقیقه سکوت ناخناشو خراش میداد رو مغزم
خدافظی گفتم و دستم و دوباره اوردم جلو
همینجوری نگاه کردی ب دستم
دستم و پس کشیدم و رفتم
بغض کردم
اشک نمیومد
فکردم ب چشمات
بغض شدم!!!
میدونی بَمیا میگن گریه شدم
خیلی فرقه بین کسی ک اشک میریزه
با کسی که خودش تبدیل به اشک میشه...
من بعد از دیدن توی سرد
بعد از رفتار خشکت باهام
گریه شدم
من گریه شدم و شب و روزم گریه شد و
تک تک سلولام بغض شدن.
من حالا روزگارم بغض شده.
برای چه کسی اهمیت دارد که یک تنهای غمگین در گوشه ای از دنیا حالش چگونه است؟
«هیچکس عزیزِ من هیچکس؛بس کنانتظار را»
نیاز دارم یک مدت طولانی بشینم توی یک اتاق تاریک
فقط به یک نقطه خیره بشم،با کسی حرف نزنم
کسیو نبینم،فقط من باشم و آهنگام و هندزفریم
«شاید یکم حالم خوب شد-شاید:)!»
هَمه قول موندن میدن ،
امّا همه سر قولشون نمیمونن ...
تکیه دادن به آدمی که
ناگهان ازت فاصله میگیره ،
مثل پَریدن توی دریا
به امید نجات غریقیه که
دست و پا زَدنت رو میبینه
وَ کاری برات انجام نمیده ...
تو مُمکنه از غرق شدن نجات پیدا کُنی ،
اما دیگه هیچ وقت دل به دریا نمیزنی.
میخواهمت؛
نمیدانم که بودم، که خواهم بود
و چه میشوم!
اما میخواهمت تا نهایت ویرانی ...
نزار_قبانی
فراموش میشوی
گویی که هرگز نبودهای
مانند مرگ یک پرنده
مانند یک کنیسهی متروکه فراموش میشوی
مثل عشق یک رهگذر
و مانند یک گل در شب ، فراموش میشوی.
محمود_درویش
انقد نبودنت سنگینه که حتی وقتی بعد چندد ماه هنزفریمو پیدا کردم هیچ تغییری در حالم حس نکردم.
آسمان پرده ی سیاهش را کشید،سکوت رنگِ تیره اش را به دیوار های اُتاق پاشید،چشم هایش که بسته شدند
«خود را در میانِ تصاویری از گذشته پیدا کرد:)...»