به درجه جدیدی از مودی بودن دارم میرسم
اینطوریه که حالم خوبه و میگم به فلان دلیل
انگیزه دارم برای ادامه دادن، ده دقیقه نشده
میگم بسه دیگ حوصله زندگیو ندارم
تمومش کنید برم..
این جنگِ بین منی که میخواد بمیره و منی که میخواد زنده بمونه هیچقوت پایان نداره ؛
البته که هنوز وقتی یک سری آهنگ ها پخش میشن یادت میافتم. البته که هنوز گاهی بین خاطراتمون قدم میزنم. البته که بعضی وقت ها بهت فکر میکنم. البته که گاهی کنجکاو میشم ببینم حالت چطوره یا زندگیتو چطور داری میگذرونی. البته که تورو هنوز یادمه.
خب بخشی از زندگی من بودی و پاک نمیشی. ولی خب یه چیزی توی وجود من تورو خیلی وقته رها کرده و من همون موقعی که نا امید شدم فهمیدم دیگه نیازی بهت ندارم. دیگه حسی نیست. اهمیتی نیست. همش با یه لبخند تموم میشه و میره. و من به زندگی عادیم ادامه میدم.
نه زندهٔ زنده هستم و نه مردهٔ مرده. فقط یک مردهٔ متحرک بودم که نه رابطه با دنیای زندهها داشتم و نه از فراموشی و آسایش مرگ استفاده میکردم ...
-بوفکور
ولی من دیگه اون آدم سابق نیستم، جوابمو بدی یا ندی ناراحت نمیشم، دیر جواب بدی ناراحت نمیشم، دروغ بگی ناراحت نمیشم، بری ناراحت نمیشم، با یکی دیگه ببینمت ناراحت نمیشم، اگه بهت زنگ بزنم جواب ندی ناراحت نمیشم، اگه بری بعد مدتها بیای الکی سعی کنی قانعم کنی ناراحت نمیشم، با یه نفر چت کنی ناراحت نمیشم، با ده نفرم چت کنی ناراحت نمیشم، تو پست و استوریات هر غریبه و آشنایی رو تگ کنی ناراحت نمیشم، هرچقدم دوسداری سیگار بکش ناراحت نمیشم، نمیدونم تو برام بیارزشی یا من کاملا خنثی شدم
رسیدم به همونجایی که جفتمون ازش میترسیدیم'