ناگهان به شکل مسخره ای از همه چیز جدا شدم. با آدم ها که هستم، چه خوب باشند و چه بد، تمام احساساتم تعطیل و خسته میشود! مودابم. سر تکان میدهم. تظاهر میکنم میفهمم، چون دوست ندارم کسی را برنجانم. این یکی از ضعف هایم است که بیشترین مشکل را برایم ایجاد کرده
معمولا وقتی سعی میکنم با دیگران مهربان باشم روحم پاره پاره میشود ، مهم نیست! کرکرهی مغزم پایین میآید. گوش میکنم. جواب میدهم و آنها احمق تر از آن اند که بفهمند من آنجا نیستم...
1.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
شایدگندزدم
شایدنیومدمبهچشمتودیوونه..!
حقیقت اینه که من فراموش نکردم. هیچوقت نمیتونم فراموش کنم.
فقط تصمیم گرفتم در اون اتاق کوچولوی مغزم که به اون چیز تعلق داشت رو دیگه باز نکنم.
نه شوقی برایم مانده و نه ترسی؛ نه پیوندی با زندگی و نه امیدی برای مرگ؛ نه خاطرهای از گذشته و نه تصوری از آینده. من در ایستاترین نقطه هستی به اجبارِ حیات ایستادهام و کاری جز انتظار کشیدن ندارم.
میدونم درکش سخته ولی من به طورِ همزمان هم درونگرام، هم برونگرام، هم وحشی ام، هم خجالتی ام، هم دلسوز و مهربونم، هم سردم، هم دلم میخواد برم بیرون، هم تنهایی رو دوست دارم، هم اجتماعی ام، هم غار نشینُ تنها .
"𝘔𝘺 𝘱𝘭𝘢𝘺 𝘭𝘪𝘴𝘵"
به مرزهای تنت منم آن پناهنده ی بی رمق.
مَرا مُحکَم بَغل کُن،
زِنده خواٰهَم شد به آسانی...
که گَرمای تَنَت درگَردِش خونَم اَثَر دارَد.
چرا وقتی کسی میگه پیگیر حالم نشید فکر میکنید داره اینطوری میگه که برعکس شما پیگیر تر بشید و بیشتر پیله کنید بهش؟بابا ولش کنید بزارید بفهمه دردش چیه چند چنده با خودش اصلا.