دوست صمیمي داشتن واقعاً عجیبه، اول رابطت با طرف معمولیه، بعدش خیلي صمیمي میشه و بعدش از اون زماني که معمولي بودین هم معموليتر میشه تا جایي که دیگه کلاً ناپدید میشه. یا مثلاً اینجوریه که یه تایمي انقدر صمیمي هستین که باورت نمیشه، و بعدش یجوري غریبه میشین که باورت نمیشه.
گاهی اوقات اونقدر نگران خودم میشم که
واقعا نمیدونم چیکار کنم؛
نگران اینکه شدم مثل جغد ، شبا بیدار و روزا خواب!
نگران چشمام بخاطر زندگی درون گوشی!
نگران گوشام بخاطر هندزفری و هدفون!
نگران افکارم بخاطر فیلمای دارک و ناخوشایند!
نگران صدام بخاطر کنسرتای جلوی آینه.
نگران روحیه خوب بخاطر دیدن چیزای ناراحت کننده.
من داخل گوشیم زندگی میکنم و ترجیح میدم
بمیرم تا اینکه گوشیم رو با یه آدم یا چیز دیگه عوض کنم.
درصدِ کَمی از اِنسانها نَود سال زندگی می کنن ،
مابَقی یک سال رو نَود بار تِکرار می کنن "
تورفتیدگرماهوآیینهخداحافظ،بغضتوسینهخداحافظ..
گمشددرقلبتعشقِبیثمرم؛
دِراز کشیده بود رو نیمکتِ پارک،
از چِهرش مَعلوم بود خیلی آشُفتس
سیگار تو دَستاش میلرزید؛
یه کام میگرفت به آسمون خیره میشد زِمزمه میکرد
"من نیاز دارم یه چَند روزی آدمارو بالا بیارم"
یه حَقیقتی وجود داره که . .
شما آدم خوبِ داستان نیستید چون
زَخمی که خوردید رو یادِتونه ؛
ولی ضَربه هایی که زَدید رو یادتون رفته.