"𝘔𝘺 𝘱𝘭𝘢𝘺 𝘭𝘪𝘴𝘵"
هیچ چیزی سرجاش نیست. جمع کردنش هم در توان من نیست و کنترل کردنش هم که دیگه اصلاً کار من نیست. *آقای
مگه نمیبینی دارم توی سرم با خودم حرف میزنم؟ هی حرف نزن رشته کلام از دستم میره.
آقای شروت
من اینجوریام که به یه نخ فکر میکنم،
تبدیلش میکنم به طناب کلفت،
وصلش میکنم به یه لنگر،
پرتش میکنم داخل اقیانوس،
و بله. غرق میشم.
یه مرز خیلی باریکی بین خوشحالی خیلی زیاد و ناراحتی خیلی زیاد هست، انگار که وسط جشن تولدت بهت زنگ بزنن و بگن یکی از دوستات فوت شده، یا شخص خاص زندگیت بیاد بهت بگه می خواد ببینتت، بری همون کافه همیشگی، همون نوشیدنی همیشگی رو سفارش بدی و با ذوق توی چشماش نگاه کنی و خوشحالیو از ته دلت حس کنی ولی خب متاسفانه اون اومده که بهت بگه دیگه نمی تونه ببینتت و نمی تونه باهات ادامه بده، همه چیز توی یک لحظه با یک جمله، یک تماس تلفنی یا یاداوری یک خاطره خراب می شه. توی چند ثانیه. چند بار که خوشحالیات اون مرز باریکو رد کنن و کل وجودتو تاریکی بگیره، بقیه ی لحظه های خوبتم زهر مارت می شه و دیگه نمی تونی برای چیزی از ته دل خوشحال بشی چون همش میترسی مثل سری های قبل بشه.
میگفت هروقت از دست كسی که دوسش داری ناراحت شدی، يه نفس عميق بكش، چشمات رو ببند و به اين فكر كن که چه حسی پيدا می كنی اگه وقتی چشماتو باز كردی ببينی ديگه نفس نمی كشه و نيست که بخوای عصبانيتت رو سرش خالی كنی. اونوقت ببين بازم می تونی چشماتو باز كنی و چیزی بهش بگی؟