یه مرز خیلی باریکی بین خوشحالی خیلی زیاد و ناراحتی خیلی زیاد هست، انگار که وسط جشن تولدت بهت زنگ بزنن و بگن یکی از دوستات فوت شده، یا شخص خاص زندگیت بیاد بهت بگه می خواد ببینتت، بری همون کافه همیشگی، همون نوشیدنی همیشگی رو سفارش بدی و با ذوق توی چشماش نگاه کنی و خوشحالیو از ته دلت حس کنی ولی خب متاسفانه اون اومده که بهت بگه دیگه نمی تونه ببینتت و نمی تونه باهات ادامه بده، همه چیز توی یک لحظه با یک جمله، یک تماس تلفنی یا یاداوری یک خاطره خراب می شه. توی چند ثانیه. چند بار که خوشحالیات اون مرز باریکو رد کنن و کل وجودتو تاریکی بگیره، بقیه ی لحظه های خوبتم زهر مارت می شه و دیگه نمی تونی برای چیزی از ته دل خوشحال بشی چون همش میترسی مثل سری های قبل بشه.
میگفت هروقت از دست كسی که دوسش داری ناراحت شدی، يه نفس عميق بكش، چشمات رو ببند و به اين فكر كن که چه حسی پيدا می كنی اگه وقتی چشماتو باز كردی ببينی ديگه نفس نمی كشه و نيست که بخوای عصبانيتت رو سرش خالی كنی. اونوقت ببين بازم می تونی چشماتو باز كنی و چیزی بهش بگی؟
من می تونم در عرض یک ثانیه بدترین آدمی باشم که تو عمرت دیدی و همینطورم می تونم اونقدر خوب باشم که نتونی باور کنی، درواقع ۹۰درصد رفتار من بستگی به اینکه تو کی هستی داره. هیچ وقت ادعا نکن که منو شناختی، من فقط جوری رفتار کردم که لایقت بوده و چیزی رو که خودم خواستم نشونت دادم نه اون چیزی که واقعاً هست و وجود داره.
-دیاکو.
وقتی یه بچه باهات حرف میزنه هرچی هم بگه حتی اگه هیچکدوم از حرفاش با منطق جور در نیان و خنده دار باشن، هیچوقت باهاش بحث نمیکنی و سعی نمیکنی قانعش کنی چون میدونی عقلش کفاف نمیده، فقط بهش یه لبخند میزنی و حرفاشو تایید میکنی، این دقیقا حسیه که به یه سری آدما دارم.