میگه حرف بزن
میگم چی بگم
میگه ازخودت بگو
ازخودم؟از چیه خودم بگم؟ من یه سکوت بزرگم که هیشکی نمیتونه معناش کنه
حتی با حرف
حتی با نگاه...
اما، اگر در تلخی لحظهها میتواند
شیرینی لبخند را به لبانت پدیدار کند،
چرا او را دوست نداشته باشی؟
کنارش باش و هر چه میتوانی نثارش کن.
باب مارلی
ما با نگاه ناباور،
فاجعه را تاب آورديم،
تنهايی را تاب آورديم،
و خاموشی را..
و اكنون در اعماق خاكستر میتپيم.
-شاملو
ازش پرسیدم از کجا میدونی دیگه قوی شدی و برات تموم شده؟
گفت:
وقتی واسه کسی تعریفش کردی و دیگه گریه نکردی، یعنی قوی شدی، تموم شد؛ شکستش دادی.