نوشته بود:
حرف زدن هیچگاه باری از قلبم نمیکاهد؛ تنها سکوت جهان درونم را بر هم میزند و غمهای خفتهام را بیدار میکند. اندوه من شخصیتر از آن است که کسی بتواند آن را از من بگیرد.
هدایت شده از جمهوری ِچایخوران ؛
هزار سال هم بگذره پیرهن چهارخونه رو به هر لباس دیگه ترجیح میدم .
شبیه مِه شده بودی.
نه میشد در آغوشت گرفت و نه آنسوی تو را دید ،
تنها میشد در تو گم شد ، که شدم..!
شیفتهی گلهای خودرو، اشیای قراضه مکانهای متروکه، بقالیهای بیجنس، خاطرات فراموششده و رنگهای پریده بود. امکان نداشت در خیابان کنارش راه بروی و نبینی که جا مانده و زل زده به یک شکوفهی روی زمینافتاده، یک کلید زنگزده یا تابلوی کوچهای که دیگر وجود ندارد.