من خواهم رفت
آنجا که دیگر آدمی نباشد
آنجا که دیگر غم نباشد
آنجا که من اشک های ابری نباشم
من خواهم رفت
نمیدانم کِی
اما خواهم رفت .
اونجایی که میگه:
وقتی چشمم به تو میوفته لبخند زدنم میاد ؛ انگاری انگاری یه چیزی انداخته باشم بالا سرخوش میشم؛ اخلاقم برمیگرده . .
من ادم خوشاخلاقی نیستم ؛ هیچوقت نبودم!!
تو کل عکسای بچگیمم اخمام توهمه اما . .
تورو که میبینم انگار یه مرگیم میشه؛
نمیتونم خودم باشم . !
نگاھم
محو چشمانت
برایت شعر میخوانم
خودم اینجا؛ دلم اینجا
حواسم را
نمیدانم...!
همه آرام گرفتند و شب از نیمه گذشت .
آن که در خواب نرفت چشم من و فکر تو بود ؛
به من سفارش کن گاهی از خانه بیرون بروم و بگو که اینقدر خودم را اذیت نکنم؛ بگو که به زودی روزی میرسد که همه چیز درست میشود و دنیا اینبار به کام من و تو میشود . .
من فقط حرف تو را گوش میکنم؛
میدانی که؟!
اونجايي كه محمود دولت آبادى ميگه:
درون من را هيچكس نميتواند ببيند حتى نزديكترين كسان من تازه چه مي توانند بكنند؟! در نهايت احساس همدردى . .
ولی من اگه میتونستم،برمیگشتم عقب و زندگیمو توی اون روزایی که واسه عید ذوق داشتم،نگران رشد لوبیاهام بودم و واسه دیدن فیتیلهها از خواب بیدار میشدم،نگه میداشتم.
-هرروز بیشتر از دیروز تنگی نفس دارم؛
و این میدونی یعنی چی؟
هوای نبودت داره خفه م میکنه.