این داستان از چشم افتادن آدم ها هم واقعا ترسناکه ، چیکار کردی با اون همه علاقه ای که بهت داشتم احمق ؟
‹ باد که میوزد، درخت خم میشود و برمیگردد سرِ جایش. تو گرفتارِ چه طوفانی شدی که به خودت هم برنگشتی…؟ ›
درحال سقوط بودیم
هرکه به ما رسید
به جای اینکه دستمان را بگیرد
نصیحتمان کرد
پوشانده اند «صبح» تو را «ابرهای تار»
تنها به این بهانه که بارانی ات کنند
اگه تو یک فرد درونگرایی، یا از اینایی که تو جمع بقیه رو میخندونی اما تو دلت کلی غمه این بیت بشدت تورو توصیف میکنه :
خنده میبینی ولی از گریهی دل غافلی
خانهی ما از درون ابر است و بیرون آفتاب.