هدایت شده از رمان تلخی بی پایان
تلخی بی پایان
پارت 134
من: میشه بگی کیه؟
مهدی:آره میشه بگم
من:بگو
مهدی:ما سه سال با هم بودیم و یه مشکلی پیش اومد جدا شدیم،نمیخوام بگم به چه دلیلی؛ولی جدا شدیم
من:هنوزم دوسش داری؟🙂
مهدی:بقیه حرفامو گوش کن؛من دلم و اختیار دلم دست خودم نبود،چند وقت بعد از جداییمون با تو آشنا شدم،دیدم برام عجیبی،فوق العاده ای،دیدم دلمو میلرزونی؛ولی من یه بار دیگه هم دلم رفته بود،فهمیدم فقط سر یه چیز احمقانه و سوئتفاهم که پارتنر قبلی دریا توتئه چیده بود جدا شده بودیم و همش یه نقشه بوده،ولی خیلی دیر شده بود و من شرایط تو رو فهمیده بودم و دل خودمم پیشت گیر کرده بود و میترسیدم چیزی بگم چون حالت بد بود،باید این دردو تو خودم میکشتم
(منظور از اینکه شرایطمو فهمیده بود:رفته بودم دکتر واسه کورتیزولم که بالا بود،دکتر گفت اگه استرسمو کم نکنم ممکنه سکته قلبی کنمو احتمال مرگ هم هست)
من:میگفتی بهتر از این بود که الان بفهمم
مهدی:فک کردی برای من سادس؟!میدونم فک میکنی یه خیانتکارم،حق داری
من:کار نداری؟
مهدی:از من متنفر نباش
من: متنفر نیستم،فقط بدون اشکه یه دخترو در آوردی میرسه روزی که گریه دخترت بشکنه،همین🥲
مهدی:همین الانم کمرم شکسته،ببین ملیکا دخترمو نفرین نکن من باید تقاص کارامو پس بدم نه دخترم،منو میبخشی؟!
منم یه ویس فرستادم در جوابش:ببین نه تو رو نفرین میکنم نه دخترتو،برو خوشبخت بشی،امیدوارم به همون چیزی که میخواستی برسی،خیلی وقته بخشیدمت برو خوش باش باهاش
مهدی:اگه تو ویس گریه کردی گوش نکنم داغون ترم نکن توروخدا
من:هر جور خودت دوست داری