◞ نــٰادِم | ɴᴀᴅᴇᴍ◜
عبرت ها چقدر فراوانند و عبرت پذیران چه اندک . . - مولآعلی'؏' -❤️🩹
'''ڪسۍ ڪہ بعد از نماز صبح
¹¹ مࢪٺبہ سوࢪه ٺوحید بخواݩد
آݩ ࢪوز گݩاھۍ بࢪ او ݩوݜٺہ ݩݜود . .🕊 ''
- مولاعلی'؏' -❤️🩹
◞ نــٰادِم | ɴᴀᴅᴇᴍ◜
علیکم سلام ممنونم نظره لطفتونه یک غسل برای هرچند هزار مرتبه کفایت میکنه و تنها یک غسل کنید برای ت
1 سلام بزگوار یه غسل ک از اعماق وجود ک پشیمون باشید کنید کفایت هزار سال رو میکنه!:))
2. سلام خداببخشه شما باید توبه کنید وشما با تمام وجودتون اینو درک کنید ک این گناه کبیره واون شخص ک این کارو بکنه یکی از ملعونین خواهد بود..
وبرای شما باید قابل فهم باشه ک بعد از این غسل دیگه هرگز این عمل رو تکرار نخواهید کرد!؛ ..
وبزگوار طی این ده سالی ک انجام میدادین
معلوم نیست ک از شما رطوبتی ومنی خارج شده ک باعث باطل شدن نماز هاتون بشه
ولی شما برای جبران وشکی ک در درونتون دارید مثلا نماز صبح رو دوبار بخونید اون دومی برایی احتیاط باشه !
وهمین طور نماز های ظهر عصر ومغرب وعشاء"
این میتونه برای جبران کمک کنه اگر نمیدانستید ک این عمل گناه هس وحرام اس والان به لطف خداوند متعالی متوجه شدین !
توبه شما در پیش گاه حق قبولی دارد!:)"
توبه کن🌱__
◞ نــٰادِم | ɴᴀᴅᴇᴍ◜
🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱 🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡 🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱 🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡 🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱 🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡 🧡🌱🧡🌱🧡🌱 🧡🌱🧡🌱🧡 🧡🌱🧡🌱 🧡🌱🧡 🧡🌱 📚ࢪمآن
🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱
🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡
🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱
🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡
🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱
🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡
🧡🌱🧡🌱🧡🌱
🧡🌱🧡🌱🧡
🧡🌱🧡🌱
🧡🌱🧡
🧡🌱
📚ࢪمآن
🧡خیـــآلتــــــــــو🧡
#بہ_قلم_بانو
#قسمت97
#غزال
سری تکون دادم و گفتم:
- اره مامانی عادت کردم به بغل کردنت هی یادم می ره.
خندید و دستمو گرفت و گفت:
- من مرد شدم مامانی باید مراقب تو و داداشی باشم.
خندیدم و گفتم:
- بعله بعله پسر من شیره شیر.
از اشپزخونه داشتیم بیرون می رفتیم که بچه لگد محکمی زد که اخ ی گفتم و دستمو به دیوار گرفتم و خم شدم.
محمد ترسید و فوری دخترا دورم جمع شدن.
مریم با نگرانی گفت:
- وای نکنه بچه می خواد به دنیا بیاد؟
بهت زده بهش نگاه کردم تا ببینم این حرف و واقعا از دهن یه دانشجو شنیدم یا نه!
همه بهش نگاه کردیم و فاطمه گفت:
- تو درس می خونی واقعا؟
حرف دل منو زد مریم متعجب گفت:
- اره مگه نمی دونی!
زهرا یکی زد توی سرش و گفت:
- اخه عقل کل بچه 4 ماهه به دنیا میاد؟
مریم نه ای گفت.
لب زدم:
- اومدین حال منو بپرسین یا تست عقل بگیرین از مریم؟
به من نگاه کردن و زهرا گفت:
- تورو یادمون رفت به خدا خوبی؟باز این این فسقل لگد زد؟
سری تکون دادم و گفتم:
- این بچه خیلی لگد می زنه نکنه می خواد فوتبالیست بشه؟
محمد گفت:
- بزار به دنیا بیاد من ادب ش می کنم که یاد بگیره مامانی رو اذیت نکنه.
قربون صدقه قد و بالا ش رفتم حالم که بهتر شد رفتیم سمت اتاق ها محمد به زور نشوندم روی تخت تا یکم استراحت کنم.
کمی که استراحت کردم خواستم محمد و ببرم پارک که مریم داخل اومد و زود گفت:
- ابجی قربون دستت شیوا رفته جایی نیومده هنوز مشکل براش پیش اومده کسی نیست از مشتری ها سفارش بگیره تو می تونی بری؟
سری تکون دادم و گفتم:
- اره الان می دم.
بلند شدم تبلت رو برداشتم که ثبت سفارش بزنم.
به محمد گفتم همین جا بمونه تا برگردم و قبول کرد نمی شد ببرمش با خودم.
وارد سالن شدم و تک تک شروع کردم به سفارش گرفتن همین جور که داشتم می نوشتم از میز بعدی پرسیدم که صدای اشنایی شنیدم:
- عه گارسون شدی شغل جدیدت بهت میاد فقط مراقب باش این بار با صاحب اینجا ازدواج نکنی یه بچه هم برای اون بیاری!
سرمو بلند کردم خودش بود شیدا!
و شایان البته!
انتظار داشتم شایان چیزی بگه اما ساکت نگاهم می کرد.
بعید می دونم من توی زندگیش جایی داشته باشم که بخواد حتی ازم طرفداری کنه.
بدون اینکه جواب شو بدم گفتم:
- چی میل دارید خانوم؟
دستشو روی شکم ش گذاشت و گفت:
- اووم شاید نظرت چیه از بچه امون بپرسیم!نی نی می گه قرمه سبزی.
چی!درست شنیدم؟بچه؟شیدا؟
یعنی شیدا و شایان داشتن بچه دار می شدن؟
کم مونده بود پس بیفتم!
به زور خودمو کنترل کردم اشکام نریزه.
کسی کنارم ایستاد محمد بود.
نگاهی به شیدا و شایان کرد حتی بهشون سلام هم نکرد.
از وقتی شایان منو رها کرده بود دیگه محمد باباشو دوست نداشت.