◞ نــٰادِم | ɴᴀᴅᴇᴍ◜
👻😬👻😬👻😬👻😬👻😬👻😬 👻😬👻😬👻😬👻😬👻😬👻 👻😬👻😬👻😬👻😬👻😬 👻😬👻😬👻😬👻😬👻 👻😬👻😬👻😬👻😬 👻😬👻😬👻😬👻 👻😬👻😬👻😬 👻😬👻😬👻 👻😬👻😬 👻😬👻 👻😬 👻 ࢪمآن⇩
👻😬👻😬👻😬👻😬👻😬👻😬
👻😬👻😬👻😬👻😬👻😬👻
👻😬👻😬👻😬👻😬👻😬
👻😬👻😬👻😬👻😬👻
👻😬👻😬👻😬👻😬
👻😬👻😬👻😬👻
👻😬👻😬👻😬
👻😬👻😬👻
👻😬👻😬
👻😬👻
👻😬
👻
ࢪمآن⇩
👋👀بچھمثبٺ👀👋
#به_قلم_بانو
#قسمت38
#سارینا
اگر دستمو گرفته بود پخش زمین می شدم.
درد بدی داشت و گیج کننده.
گردن مو گرفت و نزدیک گوشش برد:
- حالا چقلی می کنی اره؟ نشونت می دم .
سمت پله ها رفت که جیغ کشیدم اما مگه توی اون همهمه کسی صدای منو و می شنید؟
انقدر همه مست بودن تو حال خودشون نبودن.
خنده ی عصبی به حالم کرد و گفت:
- اخی نازی اگه دوست داری بازم جیغ بکش!
خودمو عقب کشیدم که فشاری عین روانی ها به مچ دستم اورد که از دردش اشکام روی گونه ام ریخت و از ته دل جیغ کشیدم.
دستمو ول کرد و تو دهنی محکمی بهم زد که دو سه تا پله رو افتادم و اییی گفتم.
اومدم فرار کنم اما پاشو گذاشت روی تور لباسم که به پشت افتادم از پشت یقعه ی لباس مو گرفت و همون جور کشید جیغ می زدم و به دست ش چنگ می زدم اما ذره ای انگار حس نمی کرد.
پرتم کرد که با وحشت بلند شدم و عقب عقب رفتم با قدم های مرموز و ترسناک ش جلو اومد و گفت:
- با زبون خوش بگو از طرف کی اومدی دختر جون!
هق زدم:
- هیچکس مردک عوضی روانی زورت به کوچیک تر خودت رسیده؟
خنده عصبی کرد و خیز برداشت سمتم که سریع دویدم وسط راه دنباله ی لبامو گرفت و کشید که محکم افتادم زمین .
صدای آژیر تو کل ساختمون بلند شد نکنه جایی اتیش گرفته؟ همهمه بالا رفته بود اما این چشاش دو کاسه خون شده بود و پاشو محکم بلند کرد بکوبه تو صورتم که جا خالی دادم و سریع بلند شدم.
محکم چسبوندم به دیوار و دستاشو دور گلوم فشار داد:
- می کشمت دختره ی جاسوس نشونت می دن عواقب جاسوسی چیه!
به صورت و یقعه اش چنگ می زدم اما فایده ای نداشت با پام محکم ضربه ای بهش زدم که وحشی گفت و عقب رفت.
تند تند نفس کشیدم و عقب عقب رفتم و که پام رفت روی لباسم و افتادم جلو اومد و اصلحه اشو دراورد خواست بزنه که چند تا تیر خورد سمت ش جیغی کشیدم و سرمو بین دستام قایم کردم.
حس کردم خیس شدم.
چشم باز کردم تیر خورده بود توی دستش و خون ش ریخته بود روی لباسم.
دستشو با درد فشرد و نگاه تحدید واری بهم انداخت و فرار کرد.
بهت زده نگاهی به خودم انداختم به راه پله نگاه کردم ببینم فرشته نجات ام کیه که با دیدن سامیار شکه چشای اشکی مو بهم دوختم.
با دهن باز بهم نگاه کرد.
پلیس ها بالا اومد و سامیار با گام های بلند خودشو بهم رسوند و فریادش اسمون و پر کرد:
- تو اینجآاااا چیکار می کنیییییی؟
هق زدم و سری به عنوان نمی دونم تکون دادم.
بازمو کشید و بلندم کرد و رو به یکی گفت:
- همه جا رو بگردید کامل.
پایین رفتیم و از بقیه بقیه و معمورها گذشت و داد کشید که تن ام لرزید:
- ماشین کجاستتتت؟
به پارکینگ اشاره کردم کیف مو کشبد و کلید و براشت کیف و پرت کرد تو بغلم.
انقدر وحشت زده بودم از اتفاق افتاده و صورت عصبی سامیار که قفل کرده بودم
الهی اِستَعمِلنی لِما خَلَقتَنی لَهُ`
خدایا من را خرج کاری کن که مرا بهخاطرش آفریدی؛
کاش باور می کردیم که هیچیم
هیچِ هیچِ هیچ!
چه قدر محتاج این یقین به هیچ بودنیم!
◞ نــٰادِم | ɴᴀᴅᴇᴍ◜
•🕊💙•
گفتازحالِدلتگو،چہبَرَشمیگذرد؟!
گفتماومتروکہاۍبود،علۍآبادشکرد ..🤍🍃:))'