وقتۍدارۍ..
روزهاۍسختۍروميگذرونۍ
ومتعجبۍكہپسخداكجاست؟!
يادتباشہاستادهميشہ
موقعامتحانسكوتميكنہ...♥️🪴( :
◞ نــٰادِم | ɴᴀᴅᴇᴍ◜
هر کس با خداوند اُنس بگیرد از مردم وحشت میکند ! - مولاعلی'؏' -❤️🩹
آدماحمق با هر سخنش، قسمی میخورد!
- مولاعلی'؏' -❤️🩹
◞ نــٰادِم | ɴᴀᴅᴇᴍ◜
👻👻😬👻😬😬👻😬👻😬👻😬 👻😬👻😬👻😬👻😬👻😬👻 👻😬👻😬👻😬👻😬👻😬 👻😬👻😬👻😬👻😬👻 👻😬👻😬👻😬👻😬 👻😬👻😬👻😬👻 👻😬👻😬👻😬 👻😬👻😬👻 👻😬👻😬 👻😬👻 👻😬 👻 ࢪمآن⇩
👻👻😬👻😬😬👻😬👻😬👻😬
👻😬👻😬👻😬👻😬👻😬👻
👻😬👻😬👻😬👻😬👻😬
👻😬👻😬👻😬👻😬👻
👻😬👻😬👻😬👻😬
👻😬👻😬👻😬👻
👻😬👻😬👻😬
👻😬👻😬👻
👻😬👻😬
👻😬👻
👻😬
👻
ࢪمآن⇩
👋👀بچھمثبٺ👀👋
#به_قلم_بانو
#قسمت46
#سارینا
روی دکتر نشسته بودم و معمور می رفت و میومد.
گوشی سامیار لحضه ای قطع نمی شد و مدام زنگ می خورد.
از جفتم جم نمی خورد و نگاه نگران ش یه سره روم زوم بود.
دکتر به زور دستامو از روی گوش هام برداشت و داشت گوش هامو چک می کرد.
می شنیدم صدا ها رو اما همش انگار صدای انفجار توی گوش ام اکو می شد.
انگار هر لحضه بمب جلوم منفجر می شد.
چیز زیادی از اطرافم نمی فهمیدم مغزم انگار فعالیت نمی کرد و خشک ش زده بود.
با دستای سامیار دراز کشیدم و پتو رو روم کشید و پرستار یه سرم بهم زد که پلکام روی هم افتاد.
با تکون های ماشین چشم بازم کردم و خوابالود به اطراف نگاه کردم .
جاده تاریک بود و سامیار خسته پشت فرمون بود و چند تا ماشین پلیس عقب و جلومون بود.
لب زدم:
- سامیار.
شکه سرش برگشت سمتم و دوباره نگاهشو به جلو دوخت و گفت:
- خوبی سارینا؟ می تونی حرف بزنی؟ می شنوی صدامو؟
متعجب سر تکون دادم و گفتم:
- اره فقط یکم گوشام سوت می کشه!
نفس راحتی کشید و گفت:
- خداروشکر چند ساعتی توی شک بودی می دیدی هیچی نمی گفتی فکر کردم اسیب جدی دیدی.
با ترس گفتم:
- بمب تو اتاقم بود.
چیزی نگفت و اخم هاشو توی هم کشید.
بغض کرده گفتم:
- اگر من از اتاق نمی یومدم بیرون آلان باید تیکه های بدن مو جمع می کردین اگر اب نشده بود!
سامیار عصبی گفت:
- هیشششش ساکت بهش فکر نکن .
به جلو نگاه کردم و گفتم:
- می ترسم این مرد روانیه اگر بیفتم دست ش منو تیکه تیکه می کنه.
سامیار دستمو گرفت و زیر دستش روی فرمون برد و گفت:
- اروم باش نمی زارم دستش بهت برسه یه نقشه می چینیم کلک شو می کنیم یه مدت طول می کشه اما می شه گنده تر از اینو گرفتیم نگران نباش.
دلم قرص شد و حرف هاش دلم نشست حس می کردم فقط به فکر خودمه نه اینکه منم یه سر این قضیه ام!
لب زد:
- برام همه چی گرفتم از عقب بردار.
خم شدم و از عقب شام و خوراکی ها رو برداشتم.
من اگر تیکه تیکه می شدمم اشتهام از کار نمی یوفتاد.
با لذت شروع کردم به خوردن که سامیار گفت:
- یه تعارف نمی کنی؟ خیلی گرسنمه.
اصلا غذا رو دیدما سامیار یادم رفت.
خخخخخ.
یکی دیگه وا کردم و یه قاشق خودم می خوردم چون یکی کامل خورده بودم و دو تا قاشق می زاشتم دهن سامیار.
5 پرس کامل رو همی طوری خوردیم و یه بستنی وا کردم گرفتم طرف سامیار و گفتم:
- می خوری؟
سر تکون دادن و یه گاز زد با بهت دیدم نصف بستنی نیست!
چپ چپ نگاهش کردم که خندید و گفت:
- خیلی خریدم نگران نباش تو بخور اینا رو بازم می خرم.
دلم قرص شد و اون نصف رو من خوردم و دوباره یکی دیگه باز کردم.
سامیار انگار عادت نداشت این همه چیز و قاطی بخوره چون همش جا به جا می شد و طاقت نیاوردم گفتم:
- سامیار چته اروم بشین دیگه چقدر وول می خوری.
با صورتی سرخ شده گفت:
- دلم درد می کنه قرص نداری؟
قرص ام کجا بود؟
بعد ده دقیقه بلاخره رسیدیم و سامیار به سرعت نور پیاده شد و اوق زد.
هر چی خورد و نخورده بود رو توی روشویی حیاط ویلا بالا اورد.
با صورتی جمع شده از دور بهش نگاه می کردم که سرهنگ گفت:
- چی شده؟
شونه ای بالا انداختم و گفتم:
- امشب خوش خوراک شده بود همه چی قاطی خورد منم خوردما نم چرا من تکون نخوردم اون اینطور شد.
◞ نــٰادِم | ɴᴀᴅᴇᴍ◜
👻👻😬👻😬😬👻😬👻😬👻😬 👻😬👻😬👻😬👻😬👻😬👻 👻😬👻😬👻😬👻😬👻😬 👻😬👻😬👻😬👻😬👻 👻😬👻😬👻😬👻😬 👻😬👻😬👻😬👻 👻😬👻😬👻😬 👻😬👻😬👻 👻😬👻😬 👻😬👻 👻😬 👻 ࢪمآن⇩
👻👻😬👻😬😬👻😬👻😬👻😬
👻😬👻😬👻😬👻😬👻😬👻
👻😬👻😬👻😬👻😬👻😬
👻😬👻😬👻😬👻😬👻
👻😬👻😬👻😬👻😬
👻😬👻😬👻😬👻
👻😬👻😬👻😬
👻😬👻😬👻
👻😬👻😬
👻😬👻
👻😬
👻
ࢪمآن⇩
👋👀بچھمثبٺ👀👋
#به_قلم_بانو
#قسمت47
#سارینا
سرهنگ خندید و سامیار درحالی که با دستاش دل شو چنگ می زد رفت تو ویلا.
ما هم پشت سرش رفتیم گوشه ترین مبل سالن دراز کشید و چشاشو بست.
بالای سرش وایسادم که چشاشو باز کرد و گفتم:
- خیلی حالت بده؟
سری تکون داد که گفتم:
- الان خوبت می کنم وایسا.
توی اشپزخونه رفتم و یکم ابلیمو و نمک قاطی کردم براش اوردم نگاهی بهش انداخت و گفت:
- این چیه؟ابلیمو؟
سر تکون دادم و گفتم:
- اره با نمک بخور الان خوب می شی.
صورت ش جمع شد و گفت:
- این چه دردی از من دو..
تا داشت حرف می زد و دهن ش وا بود ریختمش تو حلق ش که مستقیم رفت پایین و سریع نیم خیز شد و گفت:
- اخ گلوم سوخت چیکار می کنی!
شونه ای بالا انداختم و گفتم:
- اخه هی ناز می کنی هی زر می زنی خوب بخور دیگه حتما یه چیزی می دونم.
یه شکلات از شرینی روی میز گرفتم سمت ش که زود خورد.
دراز کشید و منم روی مبل کنارش خودمو جا کردم و زل زدم بهش.
با چشای بسته گفت:
- چی نوشته رو پیشونی من که اینطور زل زدی بهم؟
با شیطنت گفتم:
- نوشته زیباترین دختر جهان سارینا رادمهر.
خنده ای کرد و گفت:
- ننوشته جذاب ترین پسر جهان کیه؟
با مکث گفتم:
- اوومم چرا نوشته با رتبه اول سارینا رادمهر.
چشاشو باز کرد و ابرویی بالا انداخت و گفت:
- مگه پسری؟
نیش مو وا کردم و گفتم:
- نه ولی اگر بودم زیبا ترین پسر جهان خودم می شدم دیگه.
اول متعجب نگاهم کرد و بعد لب ش به خنده باز شد.
باز ما تنها شدیم باز باهم جور شدیم چه خوشکل می خندید خدا عاشق خنده هاشم.