eitaa logo
◞ نــٰادِم | ɴᴀᴅᴇᴍ◜
10.2هزار دنبال‌کننده
16.7هزار عکس
4.5هزار ویدیو
141 فایل
بِسم‌اللّٰھ‹💙- همھ‌چےاز¹⁴⁰².².¹⁷شࢪو؏‌شد- نادم؟#پشیمون اینجا؟همہ‌چۍداࢪیم‌بستگے‌داࢪه‌توچۍ‌‌بخاۍ من؟!دختࢪدهہ‌هشتاد؎:) ڪپۍ؟!حلال‌فلذآڪُل‌ڪانال‌ڪپۍنشه! احوالاتمون: @nadem313 -وقف‌حضࢪت‌حجت؛ جان‌دل‌بگو:)!https://daigo.ir/secret/39278486 حࢪفات‌اینجاست @nadem007
مشاهده در ایتا
دانلود
خدایا الان سینم داره میسوزه این سوزش به سوزش سینه حضرت زهرا نمی‌رسه... خدایا الان دستام سوخت می‌خوام تو اون دنیا دستامو طرف تو دراز کنم نمی‌خوام دستام گناهکار باشه... خدایا صورتم داره میسوزه این سوزش برای امام زمانه برای ولایته اولین بار حضرت زهرا اینطور برای ولایت سوخت:)
آتیش که به سرش رسید گفت خدایا دیگه طاقت ندارم دیگه نمیتونم دارم تموم میکنم😔💔 خدایا خودت شاهد باش خودت شهادت بده که آخ نگفتم...
اون لحظه که جمجمه‌ش‌ ترکید من دوست داشتم خاک دنیا رو روی سرم بریزم بقیه هم حالشون بهم ریخته بود و حال حسین آقا هم از همه بدتر بود دوتا زانوشو بغل کرده بود و های های گریه میکرد...
می‌گفت خدایا ما جواب اینا رو چطوری بدیم ما فرمانده ایناییم اینا کجا ما کجا؟! اون دنیا خدا ما رو نگه نمی‌داره بگه جواب اینا رو چی میدی؟!
بلندش کردم و نشوندمش ترک موتور و تموم مسیر رو روی شونه من اینقدر گریه کرد که پیرهن و زیر پیراهنی منم خیس اشک شد... خب بذارین بگم از یه جوون هجده ساله تبریزی که دو زانو نشسته بود تو خیابون به یه تابلو چشم دوخته بود...
رفتم جلوتر روی تابلو رو خوندم نوشته بود مدرسه دخترانه بعد پر از تیر و تفنگ و اینا کلا سوراخ سوراخش کرده بودن... رفتم جلوتر گفتم حالا که پیروز شدیم فلان شکستشون دادیم از چی ناراحتی؟! چرا اصلا اینجا نشستی؟! گفت اینجا جائیه که مغز رفیق شونزده سالم پخش زمین شد
با دستش نشون داد گفت اینجا رو میبینی؟! دقیقا مغزش همینجا پخش شد... گفتم حالا به چی فکر میکنی؟! دارم به این فکر میکنم که این شهر آزاد شده ، مردم برمیگردن ، بارون میاد تموم این خاک خون ها رو میشوره ، شهرداری خرمشهر میاد این تابلو رو عوض می‌کنه...یه تابلوی دخترونه دیگه می‌زاره اینجا...
بعدش یه روزی این دختر دبیرستانیا از اینجا تعطیل میشن ، با جیغ و دست و هورا و شادی از مدرسه خارج میشن ، پاشون رو می‌ذارن همینجایی که مغز رفیق شونزده ساله من پاشیده روی زمین... گفتم خب؟! گفت الان دارم به این فکر میکنم که اصلا برای رفیق من این مهمه که یکی به یادش باشه یا نباشه ؟! یکی بدونه که مغزش پاشیده اینجا یا نپاشیده...؟!
یه لبخندی زد سرشو کرد سمت آسمون و گفت میدونی جواب رفیقم چیه؟! که اصلا براش مهم نیست...اون با خدا معامله کرده برای خدا رفته... گفتم خب حالا غصه‌ت چیه؟! گفت حالا نمی‌دونم چطوری به خانوادش بگم...خانوادش که نمی‌دونن این می‌خواسته بیاد جبهه گفته بود بخاطر کار می‌خوام برم شهرهای اطراف ! رفته بود تهران ، از تهران جیم زده اومده اینجا...
میدونی خودش چند سالش بود؟هجده سالش بود! خیلی طول نکشید بعد رفیقش خودشم پرواز کرد...به قول گفتنی: اینا راه صدساله رو یک شبه رفتن دیگه... حالا به نظرتون ما چیکار کردیم برای اینا؟! اصلا با خودت فکر کردی همین موزائیکایی که قدم میزنی تو خیابون شاید یه نفر جونشون داده باشه و با خونش اونا رو رنگ کرده باشه:)💔
فکر می‌کنی خیلی مردی یه سر به آسایشگاه جانبازان زدی؟! یه تیکه گوشت شدن... فقط همونجا بی حرکت روی تخت دراز کشیدن و چشماشون به تخته ، ولی نمازشون از من و تو اول وقت تره:)🥲 میدونی آرزوشون چیه اینکه یه بار دیگه تو روضه امام حسین گریه کنن و بزنن تو سر و صورت خودشون:)❤️‍🩹 بعد ما بغل دستمونه حوصلمون نمیشه ، خوابمون میاد نمیریم:)
ممکنه محفل یکم:)) زیادی طول بکشه هستین دیگه تا آخرش؟!..🙂