eitaa logo
◞ نــٰادِم | ɴᴀᴅᴇᴍ◜
10.1هزار دنبال‌کننده
16.7هزار عکس
4.5هزار ویدیو
141 فایل
بِسم‌اللّٰھ‹💙- همھ‌چےاز¹⁴⁰².².¹⁷شࢪو؏‌شد- نادم؟#پشیمون اینجا؟همہ‌چۍداࢪیم‌بستگے‌داࢪه‌توچۍ‌‌بخاۍ من؟!دختࢪدهہ‌هشتاد؎:) ڪپۍ؟!حلال‌فلذآڪُل‌ڪانال‌ڪپۍنشه! احوالاتمون: @nadem313 -وقف‌حضࢪت‌حجت؛ جان‌دل‌بگو:)!https://daigo.ir/secret/39278486 حࢪفات‌اینجاست @nadem007
مشاهده در ایتا
دانلود
دلم گرفته و کاری نمی کند باران؛ چقدر حال و هوایم شبیه اهواز است!🚶🏻‍♀️
راویـ4_5866373569067354984.mp3
زمان: حجم: 3.5M
«آرامش است آخرعاقبت اضطراب‌ها🌱»
◞ نــٰادِم | ɴᴀᴅᴇᴍ◜
روسری از سر دخترانمان پایین کشیدند👀) چفیه سر دخترانشان کردیم😎)
◞ نــٰادِم | ɴᴀᴅᴇᴍ◜
انشاالله همتون رو مسجد قدس میبینم🥲✨
◞ نــٰادِم | ɴᴀᴅᴇᴍ◜
به امید روزی که پشت سر آقا تو مسجد قدس نماز جماعت بخونیم🫀🥲
هیچ ﻭﺭﺯشۍ ﺑﺮﺍۍ ﻗﻠﺐ و ࢪوح انسان ﻣﻔﯿﺪﺗﺮ از ﺧﻢ ﺷﺪن ﻭ ﮔﺮﻓﺘﻦ ﺩﺳﺖِ ﺍﻓﺘﺎﺩﻩﺍۍ ﻧﯿﺴﺖ..☝️🏽🌚:")!
شکوِه‌اے‌نیسٺ‌ز‌طوفان‌حوادث‌ما‌را🌪` دل‌بھ‌دریازدگان،خندھ‌بہ‌سیلاب‌زنند🤍'🪐•
سی‌و‌شش درصد چشمان تو جنسش عسل است🍯•~ مابقی قهوه و فنجان و شراب و غزل است 🫶🏼☕️>> ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌
◞ نــٰادِم | ɴᴀᴅᴇᴍ◜
👻👻😬👻😬😬👻😬👻😬👻😬 👻😬👻😬👻😬👻😬👻😬👻 👻😬👻😬👻😬👻😬👻😬 👻😬👻😬👻😬👻😬👻 👻😬👻😬👻😬👻😬 👻😬👻😬👻😬👻 👻😬👻😬👻😬 👻😬👻😬👻 👻😬👻😬 👻😬👻 👻😬 👻 ࢪمآن⇩
👻👻😬👻😬😬👻😬👻😬👻😬 👻😬👻😬👻😬👻😬👻😬👻 👻😬👻😬👻😬👻😬👻😬 👻😬👻😬👻😬👻😬👻 👻😬👻😬👻😬👻😬 👻😬👻😬👻😬👻 👻😬👻😬👻😬 👻😬👻😬👻 👻😬👻😬 👻😬👻 👻😬 👻 ࢪمآن⇩ 👋👀بچھ‌مثبٺ👀👋 نفس عمیقی کشیدم تا خودمو کنترل کنم و سامیار لبخند زد و گفت: - افرین باید قوی باشی خانومم قوی قوی ناسلامتی زن سرهنگ سامیار رادمهری. لبخند زورکی زدم که با لذت گفت: - یادته عملیات های دوسال پیش که باهم بودیم چقدر شر و شیطون و نترس بودی الانم همون طوره به دلم افتاده گره این عملیات با دست تو باز می شه خانوم! سری تکون دادم و گفتم: - تمام تلاش مو می کنم. کمک ش وسایل شو جمع کرد و قبلداینکه از در بره بیرون خم شد و به پیشونی م بوسه زد و گفت: - مراقب باش خانوم من خودتو به خطر ننداز که تو چیزیت بشه من نابود می شم! چشامو به علامت چشم باز و بسته کردم و بیرون اومدیم. کاملیا هم اماده بود. نگاهی بهم انداخت و گفت: - نگران نباش از شوهرت خوب مراقبت می کنم خش هم برنداره. و لبخندی زد که اصلا به مزاج ام خوش نیومد و بدتر دلم اشوب شد. سامیار و کاملیا رو بدرقه کردیم. کامیار نگاهی بهم کرد و گفت: - رنگ ت پریده. چیزی که به ذهن ام اومد و به زبون اوردم: - یه حسی بهم میگه توی این عملیات داغون می شم!. کامیار گفت: - می دونم چی تو فکرته اما نگران نباش سامیار مردی نیست که وا بده سارینا اماده شو باید بریم فقط می دونی که چادر تو باید در بیاری لباس مناسب برات گذاشتم. بهش نگاه کردم و گفتم: - خیلی سخته برام بی چادر. سری تکون داد و گفت: - می دونم منم لباس ی برات اوردم که فرقی با چادرت نداره. سری تکون دادم و وارد اتاق شدم پلاستیک و باز کردم یه لباس بود سر تا پا تا روی زمین و یکمم دنباله داشت. روی کمرش کمربند می خورد و کاملا با حجاب بود. روسری مو محجبه بستم و لباس رو هم پوشیدم با کفش و وسایلی که کامیار گفت و برداشتم. روی سالن رفتم و کامیار نگاهی بهم انداخت و گفت: - هووم عالیه یه دختر شیک نامزد یکی از باند های مافیا. دست به کمر گفتم: - واقعا به من می خوره نامزد رعیس یکی از باند مافیا باشم؟ کامیار خندید و گفت: - خداوکیلی نه چهره ات خیلی معصومه! اصلحه رو سمتم گرفت و گفت: - بلدی که خانوم کوچولو؟ گرفتم ازش و روی انگشتم تاب دادم و گفتم: - پس چی! داداشت یادم داده مسابقات تیراندازی توی دانشکده اول بودم همیشه. ابرویی بالا انداخت و گفت: - عجب چه عالی هیچیت با عقل جور در نمیاد اشپزی بلد نیستی تیر اندازی بلدی عجب کلا موجود کشف نشده ای. سری تکون دادم و اصلحه رو به پام بستم و جاگیرش کردم. چاقو و یه سری چیزای دیگه هم داد که هر کدوم و یه جایی جاگیر کردم برای مواقع خطر. دوباره حالت تهوع بهم دست داد و انقدر بالا اورده بودم دلم می خواست بمیرم! کامیار گفت: - نکنه مسموم شدی؟ولی خوب همه یه غذا خوردیم کسی چیزی ش نشد! نمی دونمی زمزمه کردم
👻👻😬👻😬😬👻😬👻😬👻😬 👻😬👻😬👻😬👻😬👻😬👻 👻😬👻😬👻😬👻😬👻😬 👻😬👻😬👻😬👻😬👻 👻😬👻😬👻😬👻😬 👻😬👻😬👻😬👻 👻😬👻😬👻😬 👻😬👻😬👻 👻😬👻😬 👻😬👻 👻😬 👻 ࢪمآن⇩ 👋👀بچھ‌مثبٺ👀👋 از بچه ها خداحافظ ی کردیم و سوار تویتای نو که جدید رسیده بود شدیم. خواستم مداحی بزارم که کامیار گفت: - نگاش کن توروخدا تو الان جزو یکی از مافیایی مافیا رو چه به مداحی از الان تمرین کن یه وقت سوتی ندی ها. پوفی کشیدم و گفتم: - سخت شد یکم ولی باشه حواسم هست. سری تکون داد و گفت: - اونجا به من نگی داداش نگی پسر عمو من الان نامزدتم حواست باشه من با تو توی تهران توی پارتی اشنا شدم حله؟ سری تکون دادم و گفتم: - حتما اونجا منم داشتم می رقصیدم تو یه نگاه انداختی عاشقم شدی بعد گفتی مال خودتم الانم نامزدتم و با مافیا بودنت هم اصلا مشکلی ندارم بلکه عشق می کنم و عاشق پول ام! کامیار خندید و گفت: - افرین دقیقا بلدی ها. سری تکون دادم و گفتم: - می ریم همون جایی که سامیار و کاملیا رفتن؟ سری به نشونه منفی تکون داد و گفت: - 1 ماه باید باند ها جمع بشن و هی مکان عوض کنن لو نرن و جنس بخرن و جمع کنن برای مبادله توی عمارت می ریم اپارتمانی که اطلاع دادن اونجا باشیم. نالان گفتم: - یعنی ‌1 ماه تمام سامیار و نبینم؟ سری تکون داد و گفت: - اگه می خوای برای همیشه برگردید و خوش و خرم زندگی کنید اره. صدای پیامک گوشیم اومد سامیار بود. بدین ترتیب پیامک های بازی های من و سامیار شروع شد. تا خود صبح که به محل مورد نظر رسیدیم یه بند اس ام اس می دادیم و یه طوری رفع دلتنگی می کردیم. حداقل مطمعن بودم اینجوری حواسش پیش منه و به کاملیا و رفتار های ضد نقیص ش کاری نداره. اطراف همه جنگل و دار و درخت بود و در عمارت باز شد و داخل رفتیم. کامیار به بادیگاردی که دم در بود یه کارت نشون داد و اون چک کرد و گفت: - کارت خانوم؟ کامیار گفت: - نامزدم هستن! سری تکون داد و ماشین و پارک کرد. پیاده شدیم و کامیار چمدون ها رو برداشت و لب زد: - شروع شد! سری تکون دادم و وارد عمارت شدیم. کلی دختر و پسر اینجا بود بعضی ها مثل من تقریبا حجاب خوبی داشتن و بعضی ها رو کلا نمی شه گفت! خوب مذهبی و اداب و رفتار شو باید کلا گذاشت کنار و نقش بازی کرد. چمدون مو کنار میز رها کردم و کامیار صندلی رو برام عقب کشید و نشستم پا روی پا انداختم و با دستم خودمو باد زدم و گفتم: - کامی جون من گرسنمه!خیلی ام خسته ام هانی. پسره میز رو برویی که به شدت هیز بود نگاهی به سر تا پام انداخت و گفت: - هانی اینجا هر چیزی بخوای کافیه سفارش بدی! ابرویی بالا انداختم و گفتم: - اوه متشکرم مستر از راهنمایی تون. و رو به کامیار گفتم: - کامی جونم می دونی که من چی دوست دارم خوراکی فراموش نشه عسل. کامیار هم توی نقش پسرای جلف فرو رفته بود کت و شلوار مشکی و پیراهن سفید که سه دکمه بالاش باز بود و گردنبد طلا دور گردن ش گذاشته بود. سمت میز سفارشات رفت و سفارش داد. حالا بدبخت از کجا بدونه من چی می خورم!که من گفتم می دونی من چی می خورم! همون پسره گفت: - عسلی چند سالته؟خیلی شرینی چشات سگ که هیچ گرگ درنده داره. اخ که اگر الان جای دیگه ای بودیم یه چک می زدمش تا عمر داره سر بلند نکنه به دختری کنه. به زور لبمو به لبخند کش دادم و گفتم: - چند می خوره بیب؟ خنده ای کرد و گفت: - اوممم 17. منم مثل خودش بلند خندیدم و گفتم: - اوه خوشم اومد مخ زدن ت خوبه ولی حدس زدنت نو!یکم بیشتر فکر کن اقای Xحتما به جواب می رسی. ابرویی با خنده بالا انداخت و گفت: - اقای X؟ بلند شدم و گفتم: - یس!توی ریاضی وقتی عدد یا جواهی مجهول و ناشناخته و غریبه بود می شدX شما هم ناشناخته و نا اشنایی می شی اقای X. دستی براش تکون دادم و سمت کامیار رفتم. و گفتم: - چی شد عسل؟ و جفت ش پشت به بقیه وایسادم و گفتم: - کجا منو ول کردی رفتی مخ مو خورد پسره ی هیز. خندید و گفت: - منم عاشقتم هانی. متعجب بهش نگاه کردم که طوری نگاهم کرد یعنی گند نزن. منم خندیدم که فهمیدم دو نفر نزدیک مون بودن.