- آرمانحسینی .Arman Hosseini - Amoon (320).mp3
زمان:
حجم:
7.1M
هنوز از پس رفتنت بر نیومدم😔
نگاه کن به دستهایت... این همه سال، این همه شب، این همه تقلا برای نگه داشتن چیزی که هیچوقت مال تو نبود. چه کسی را میخواستی با عشقِ بیدریغِ خودت زنده کنی؟ چه کسی را که خودش خاموش بود، با روشنکردنِ خودت سوختی؟
یادت هست آن روزها را؟ وقتی دروغ را شنیدی و لبخند زدی. وقتی حقیقت را دیدی و چشمانت را بستی. وقتی باید میرفتی، اما پاهایت به زمین میخ شد. وقتی از هیچ، قلعه ساختی و در آن نشستی و منتظر شدی... منتظرِ کسی که حتی نامت را درست تلفظ نمیکرد.
ما به خاطرِ ترس از خلأ، به آغوشِ سراب چسبیدیم. به خاطرِ نشنیدنِ صدای تنهاییمان، صدایِ دروغ را موسیقیِ عشق پنداشتیم. از خودمان دور شدیم تا به آنها نزدیک بمانیم. خودمان را کوچک کردیم تا در قاموسِ آنها بگنجیم. و آنقدر لج کردیم، آنقدر اصرار کردیم، آنقدر ایستادیم که یادمان رفت آدمها حق دارند بروند، و ما حق داریم بمانیم.
و حالا... حالا که همهی آدمهای امروزی رفتهاند، تنها چیزی که برایمان مانده، بغضی است که سالهاست گلویمان را میفشارد.
ای کاش به آن روزها برمیگشتم، به آن لحظهای که برای اولینبار فهمیدم دوست داشتنِ یکطرفه، نه عشق است، که خودآزاریِ هنرمندانه. به آن روز که باید میرفتم و نرفتم. به آن شب که باید سکوتِ دروغ را میشکستم و نشکستم. به آن صبح که باید آینه را به دست میگرفتم و میگفتم: «تو برایِ این همه کمبودن، زیادی هستی.»
معرفتهای بیجایمان... مهربانیهای الکیمان... چه فایده؟ وقتی آدمِ مقابلت «آدم» نیست، «حوا» بودن یعنی محکوم به سوختن.
برای تمامِ کسانی که برایشان قایق شدیم و آنها طوفان بودند.
برای تمامِ روزهایی که خندیدیم تا آنها ناراحت نشوند، در حالی که دلِ خودمان پاره بود.
و ای منِ خسته، ای منِ دیروز، ای منِ سادهدلِ کور... از تو معذرت میخواهم. از تمامِ آن شبهایی که بیدار ماندی برایِ کسی که خوابِ تو را هم نمیدید. از تمامِ آن دلسپردنهای بیمزد. از تمامِ آن «نمیروم»های احمقانهات...
دیگر بس است. اثباتِ دوستداشتن، برایِ کسانی که معنیِ «بودن» را نمیفهمند، توهین به شعورِ عشق است.
برگرد. آینه را بردار. به چشمهایت نگاه کن. کاش، ای کاش، سالها پیش، دستِ خودت را میگرفتی و به جایِ آن همه بیخویشتنی، یک قدم برایِ خودت برمیداشتی.
ابرها رفتند، باران تمام شد، و ما با چمدانی پر از خاطرههایِ ناخوانده، تنها ایستادهایم در میانِ ویرانههایِ خویش.
و حالا...
حالا که هیچکس را برایِ رفتن نداریم،
بیایید برایِ ماندنِ خودمان،
یک عذرخواهیِ تمامنشدنی بفرستیم
به آن قلبِ نجیبی که در میانِ این همه ریزش،
هیچوقت از دوستداشتنِ نالایقها دست نکشید...
جز در لحظهی آخر، که فهمید
موجها هرگز به خاطرِ سنگ، از ساحل نمیگذرند.
#کپینکنمالمنه
(بسم تعالی)
مار را دیدم و جان به در بردم ، چه بسا اهریمن را هم به خاک افکندم. اما ای کاش کسی به من گفته بود که بالهای سپید ، گاهی زهر انگیزتر از پولکهای سیاه اند.
پروانه آمد... نه با خش خش بلکه با سکوتی از جنس ابریشم. نشست روی زخمهای کهنهای که مارها هم نتوانسته بودند بازش کنند. بال زد و من فکر کردم نوازش است.
بال زد و من گفتم عاقبت بهاری شد. اما بیخبر از اینکه با هر بال زدنش ، ریسمانی از تنم باز میکرد ، هر موج مخملی ، استخوان از جای میکند.
نه ، او نکشت مرا با نیش. کشت با اینکه اجازه داد خودم را به تماشایش بسپارم. من در برابر اهریمن شمشیر داشتم ، در برابر مار ، زره. اما در برابر پروانه چه باید داشت؟
وقتی دشمنت بال دارد و تو خیال میکنی فرشته است ، اسلحه ات را زمین میگذاری. و این بزرگترین پیروزی برای اوست.
اهریمن را به خاک انداختم ، مارها را از پیش پا برداشتم. اما این یکی... این یکی چنان در من نشست که نفهمیدم تسلیم شده ام. حالا می گویم:
(کاش باز هم مار بود. مار که دست کم فریاد میزد که دشمنم. اما پروانه... پروانه تا لحظه مرگ میخندد و تو باز هم اسمش را عشق میگذاری.)
آری دوست من،
مار را میبینی و میجنگی ، اهریمن را میشناسی و به خاک میافکنیش. اما پروانه را دوست میداریم ، و همین دوست داشتن ، بزرگترین لغزشگاه توست.
نه از آن رو که او قصد کشتن دارد ، بلکه از آن رو که تو دیگر قصد دفاع نداری. دشمن بزرگ ، آن نیست که حمله میکند ؛ آن است که تسلیماتت را برایت زیبا میسازد.
پس اگر روزی از میان هزاران مار گذشتتی و زنده ماندی ، مبادا به خود ببالی. بترس از روزی که پروانهای به شانهات بنشیند و تو خیال کنی بهار آمده است.
چه بسا فاتحان بزرگ ، نه بر نیزه که بر پر کاهی لغزیدند. و چه بسا مردان جنگی ، نه در معرکه بلکه در خلوت عشق خود را جا گذاشتند.
(سلامتی آنکه میداند گاهی بالهای سپید ، زهر انگیزتر از پولکهای سیاه اند)
در دشت مارها گذرم بود سالها.
اهریمن از پس من دیوانه میتاخت.
روزی پری نشست بر شاخه وجودم.
گفتم بهار آمد اهریمن چه میخواهد؟
بالش گشود و نرم ، مرا در آغوش کشید.
آه از آن لحظه که فرشتهها نمیخواهند.
دشمن نه آنکه تیغ کشد ، آنکه بال دارد.
و از پشت بال ، خواب ابد را فرا میخواهد.
#کپینکنمالمنه