eitaa logo
𓂃 نسیان 𓂃
207 دنبال‌کننده
15 عکس
18 ویدیو
0 فایل
اما مگر می‌شود بعضی آدم‌ها، بعضی خاطره‌ها و بعضی دوست‌داشتن‌ها را فراموش کرد؟ نسیان؟به‌معنای «فراموشی»؛ جایی برای چیزهایی که قرار بود فراموش شوند،اما نشدند. 🥀 کپی؟👀 به‌‌غیر از متن‌هایی که خودم نوشتم؛ اشکالی نداره🫂 در خدمتم 🙂👇 @yekta1300andy
مشاهده در ایتا
دانلود
(بسم تعالی) مار را دیدم و جان به در بردم ، چه بسا اهریمن را هم به خاک افکندم. اما ای کاش کسی به من گفته بود که بال‌های سپید ، گاهی زهر انگیزتر از پولک‌های سیاه اند. پروانه آمد... نه با خش خش بلکه با سکوتی از جنس ابریشم. نشست روی زخم‌های کهنه‌ای که مارها هم نتوانسته بودند بازش کنند. بال زد و من فکر کردم نوازش است. بال زد و من گفتم عاقبت بهاری شد. اما بی‌خبر از اینکه با هر بال زدنش ، ریسمانی از تنم باز می‌کرد ، هر موج مخملی ، استخوان از جای می‌کند. نه ، او نکشت مرا با نیش. کشت با اینکه اجازه داد خودم را به تماشایش بسپارم. من در برابر اهریمن شمشیر داشتم ، در برابر مار ، زره. اما در برابر پروانه چه باید داشت؟ وقتی دشمنت بال دارد و تو خیال می‌کنی فرشته است ، اسلحه ات را زمین می‌گذاری. و این بزرگ‌ترین پیروزی برای اوست. اهریمن را به خاک انداختم ، مارها را از پیش پا برداشتم. اما این یکی... این یکی چنان در من نشست که نفهمیدم تسلیم شده ام. حالا می گویم: (کاش باز هم مار بود. مار که دست کم فریاد می‌زد که دشمنم. اما پروانه... پروانه تا لحظه مرگ می‌خندد و تو باز هم اسمش را عشق می‌گذاری.) آری دوست من، مار را می‌بینی و می‌جنگی ، اهریمن را می‌شناسی و به خاک می‌افکنیش. اما پروانه را دوست می‌داریم ، و همین دوست داشتن ، بزرگترین لغزشگاه توست. نه از آن رو که او قصد کشتن دارد ، بلکه از آن رو که تو دیگر قصد دفاع نداری. دشمن بزرگ ، آن نیست که حمله می‌کند ؛ آن است که تسلیماتت را برایت زیبا می‌سازد. پس اگر روزی از میان هزاران مار گذشتتی و زنده ماندی ، مبادا به خود ببالی. بترس از روزی که پروانه‌ای به شانه‌ات بنشیند و تو خیال کنی بهار آمده است. چه بسا فاتحان بزرگ ، نه بر نیزه که بر پر کاهی لغزیدند. و چه بسا مردان جنگی ، نه در معرکه بلکه در خلوت عشق خود را جا گذاشتند. (سلامتی آنکه می‌داند گاهی بال‌های سپید ، زهر انگیزتر از پولک‌های سیاه اند) در دشت مارها گذرم بود سال‌ها. اهریمن از پس من دیوانه می‌تاخت. روزی پری نشست بر شاخه وجودم. گفتم بهار آمد اهریمن چه می‌خواهد؟ بالش گشود و نرم ، مرا در آغوش کشید. آه از آن لحظه که فرشته‌ها نمی‌خواهند. دشمن نه آنکه تیغ کشد ، آنکه بال دارد. و از پشت بال ، خواب ابد را فرا می‌خواهد.
و صدایش قشنگترین آوازی بود که سکوت شب هایم را شکست.
اگر دیوانگی کردم دلم خواست...