نمیگویم «خواستن توانستن نیست» را باور دارم؛ میگویم در میانِ خواستن و توانستن، گاهی درهای بسته ای هست که نه با التماس باز میشود، نه با پشتکار. گاهی تقدیر، نقشه ای کشیده که جای تو در آن، نه در نقطهٔ رسیدن، که در خودِ راه است.
کسی که تندباد را دوست دارد، اما بال ندارد؛ کسی که دریا را میخواند، اما قایقش از همان ابتدا سوراخ بوده؛ کسی که عشق را با تمام جان لمس کرده، اما محبوبش اهل ماندن نبوده است. اینها شکستِ اراده نیستند؛ اینها هندسهٔ ناگزیر جهانند.
گاهی خواستن، خودش نوعی توانستن است؛ توانستنِ ماندن در آرزو، توانستنِ سوختن برای نوری که هرگز نخواهی دید، توانستنِ گریه کردن برای چیزی که هیچوقت مال تو نبوده. و این، غم انگیزترین و در عین حال باشکوه ترین شکلِ زیستن است.
میدانی؟ شاید بزرگترین توانستن، این باشد که قبول کنی بعضی چیزها را فقط باید خواست، نه برای رسیدن، که برای شبیه نشدن به کسانی که هرگز چیزی را از ته دل نخواسته اند.
آری دوست من؛
نرسیدن، پایان قصه نیست؛ آن فقط نقطهٔ عطفیست برای شروعِ نوع دیگری از توانستن: توانستنِ دوست داشتنِ راه، حتی وقتی به مقصد نمیرسی.
#کپینکنمالمنه