حاج خانوم روایت میکردن
توی حرم نشسته بودم خودم و به ضریح رسوندم
صداش زدم:من زائر توم
نزار دست خالی از پیشت برگردما
نزار قاتل بچم بشم.
یه مقدار دیگه گریه کردیم و برگشتیم
حاجی روایت کرد وقتی که میخواستم ببرمش حرم از وخامت حالش مجبور شدم با پتو ببریمش برگشتنی با پاهای خودش برگشت
رسیدیم خونه و مشغول استراحت شدیم
دم دمای صبح بود که صدای گریه های بلندی امد
رفتم پهلوش
گفت: خواب دیدم. خواب دیده بود که یکی از زنهای عرب حرم، سیاهپوش و قد بلند، آمده بچهای را داده به او و گفته: این بچه را بگیر
گفتم: دکتر که شنیدی چی گفت؟ گفت: دکتر را ولش کنید. از این حرفها زیاد میزنن. این خواب نشانه س
شب گذشت. صبح بلند شدیم رفتیم پیش همون دکتری که گفتم. معاینهاش که تمام شد، ماتش برد