#پیام_مخاطب
سلام و نور و رحمت✨🌱
+حتما سر فرصت
ولی همین کتاب هاییکه مطالعه میکنم میزارم کانال و معرفی میکنم هم پیشنهادمه برای خوندن
راجب کتابخوانی مفصل باهم حرف میزنیم
+من سید نیستم😁
سلام من از کنار مسجد جامع خرمشهر به شما عزیزان
داستان یه مسجد که فقط مسجد نبود؛ قلب تپندهی یه شهر بود
سال ۱۳۵۹، وقتی جنگ شروع شد و نیروهای ارتش عراق ریختن سمت خرمشهر، شهر زیر آتیش گلوله و خمپاره میلرزید. خونهها خراب میشدن، خیابونها خاک و دود، مردم آواره… ولی وسط این همه ترس و شلوغی، یه جا هنوز سرپا بود: مسجد جامع خرمشهر.
اون موقع مسجد فقط جای نماز نبود. شده بود همهچیز.
بچههای مدافع شهر، جوونهای کمسنوسال، نیروهای سپاه و بسیج، همه میومدن اونجا جمع میشدن. یکی اسلحه دستش بود، یکی مجروح آورده بود، یکی دنبال خبر از خط مقدم بود. حتی بعضی وقتا مسجد تبدیل میشد به درمانگاه. مجروحها رو میآوردن همونجا، با کمترین امکانات مداواشون میکردن
خرمشهر ۳۴ روز مقاومت کرد. شهری که قرار بود یکی دو روزه سقوط کنه، یه ماه جلوی دشمن وایساد. و توی این ۳۴ روز، مسجد جامع شده بود سنگر اصلی روحیه دادن. هر وقت اوضاع سخت میشد، همه برمیگشتن اونجا. انگار بهشون دل میداد، جرأت میداد.
بعدش شهر سقوط کرد… و مسجد هم افتاد دست عراقیها. ولی داستان اونجا تموم نشد.
حدود ۱۹ ماه بعد، تو عملیات بزرگ عملیات بیتالمقدس، نیروهای ایرانی برگشتن برای آزادسازی خرمشهر. سوم خرداد ۱۳۶۱، وقتی خبر آزادسازی شهر پیچید، یکی از اولین جاهایی که دوباره پرچم ایران روش بالا رفت، همین مسجد جامع بود.