eitaa logo
نورانه🤍✨
1.2هزار دنبال‌کننده
333 عکس
346 ویدیو
1 فایل
✨ ﴿بسم رب النور﴾ ✨ همراه دختران مؤمن و انقلابی 🇮🇷 بهای کپی👇؟! (تعجیل درامر فرج امام زمان سه صلوات) در این صورت حلالت مومن به جز اندر احوالات🌷 شروع:روز تولد بابا رضا(۱۴۰۵/۲/۹)😊🌱 پایان(آغاز): ان‌شاءالله شهادت
مشاهده در ایتا
دانلود
_روایت از دوست شهید نظافتی: چند روز قبل نوروز ۱۴۰۳ بود که تصمیم گرفتیم با بچه های خادم الشهدا یه حال و هوای دیگه ای به مزار شهدا برای لحظه سال تحویل بدیم ، محمد صادق هم یه جورایی تو کمیته مسئول ما بود ، خلاصه شروع کردیم به شستن مزار و غبار روبی عکس های شهدا که یه فیلم اونجا از صادق گرفتم که بهش میگم اگه شهید شدی کجا خاکت کنیم که با دستش اشاره میکنه به بخش خالی مزار شهدا و الان دقیقا همونجا شده مزار شهید ، بعدش قرار شد سفره هفت سین بچینیم و بسته فرهنگی آماده کنیم با همدیگه رفتیم خرید وسایل سفر هفت سین و آماده سازی بسته های فرهنگی ، یادمه عید صبح زود بود با صادق و سایر بچه ها تا صبح سید حمزه بودیم و بسته ها رو آماده میکردیم و تا صبح نخوابیدم حتی فرصت نکردیم بریم خونه لباس عوض کنیم یادمه نماز صبح رو به جماعت محمد صادق خوندیم قبل سال تحویل سفره هفت سین رو چیدیم صوت رو به پا کردیم و بسته های فرهنگی رو پخش کردیم لحظه تحویل سال هم بارون میبارید خیلی خسته بودیم محمد صادق یه نگاه به مزار شهدا کرد و گفت خیلی خوب شده خداروشکر می ارزید به زحمتش محمدصادق خیلی زحمت کشید از خرید و جمع آوری وسایل تا بسته بندی و توزیع بسته ها یه سری از بسته ها که اضافه اومد رو با نظر خود محمدصادق شب های قدر در مزار شهدا پخش کردیم چون پولش از کمک های مردم جمع آوری شده بود میگفت به گردن ماست ... _ @NORANEH313
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
نورانه🤍✨
در مزار شهدای میناب ایستاده بود و دوربین در دستش سنگین شده بود… میان روایت‌ها، قصه دختری را شنید که بعد از بیست سال انتظار، دستش را از پرورشگاه گرفتند تا نور خانه‌ای شود. شش ساله بود که آمد، اما هفت ساله که شد، همان روز تولدش در مدرسه زیر آوار بمباران ماند. می‌گفتند پدر و مادرش روزی دستش را گرفته بودند تا به خانه بیاورند… و یکسال بعد، از زیر آوار فقط دست همان دختر را به آن‌ها برگرداندند. او مانده بود میان قاب‌ها و مزارها، با دوربینی که هرچه می‌گرفت، باز حس می‌کرد این داغ در هیچ عکسی جا نمی‌شود. @NORANEH313
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا