محدود شدم، بیو چک.
بچه های نازم، نهم ما که خیلی بد گذشت، امیدوارم شما از نهمتون نهایت استفاده رو بکنید:)))))
درست نمیشناسمت ولی من دوس داشتم بیشتر از هشتم لذت ببرم که... 🙃
امیدوارم نهمم واقعا خوب باشه
محدود شدم، بیو چک.
پایه نهم؟((((: الان جدیای واقعا؟
وای دقت نکرده بودم.
بچهها یه چیزی بگم؟ اون روز رو یادتونه… روز بدون کیف؟
وقتی بارون اومد، من یهو گریم گرفت. ریحانه، بشرا و عاطفه اومدن گفتن چی شده؟ گفتم این آخرین باره که توی بارون اینطوری دور هم توی مدرسه جمع میشیم…
اونا خندیدن و گفتن بابا حالا باز هم بارون میاد، نترس.
منم همون لحظه با این امید که هنوز فرصت هست، با این فکر که باز هم بارون میاد و خانم اختریان هم باز اون آهنگای همیشگیشو برامون پخش میکنه، اشکامو پاک کردم، خندیدم و برگشتم پیشتون…
ولی ته دلم انگار میدونستم…
اون واقعا آخرین بارون بود؛ آخرین دور هم جمع شدنمون، آخرین عمو زنجیرباف، آخرین خندههای از ته دل، آخرین اردوی درون مدرسه ای…
و حالا که فکر میکنم، میبینم اون روزا دیگه تکرار نمیشن… و تموم شد :)
محدود شدم، بیو چک.
بچهها یه چیزی بگم؟ اون روز رو یادتونه… روز بدون کیف؟ وقتی بارون اومد، من یهو گریم گرفت. ریحانه، بشر
منظورت چیه با این متن گریه کردم((((((((:
من واقعا نمیخواستم تموم بشه بودن کنار شماها..
من هنوز وقت دارم ولی واقعا عمیقا و از ته دل نمیتونم بپذیرم و درک کنم چه کسایی و دارم از دست میدم؛
خدایا جدی الان ماها سال آخرمونو میخوایییم بریم؟
حس میکنم همش یه دروغه .
و عمیقا از ته دل دوست دارم برگردم ششم دوباره شروع کنم چون واقعا از سال ششم به بعد همچی انگار یهو از هم پاشید.