eitaa logo
«نـفـیٖر نِــےْ» | مُحَـمَّد بُرْهـٰان
106 دنبال‌کننده
498 عکس
615 ویدیو
5 فایل
*گاهی می‌نویسم...* ارتباط با ادمین: @MohammadMahdi_BORHAN
مشاهده در ایتا
دانلود
هدایت شده از مثل خمینی (ره)
31.13M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
📺 نمایی متفاوت از برنامه‌ها و حواشی اردوی مثل خمینی روز پنجم به کانال مثل خمینی بپیوندید👇 🆔 @ahd_ba_khomeini
هدایت شده از مثل خمینی (ره)
44.75M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
📺 نمایی متفاوت از برنامه‌ها و حواشی اردوی مثل خمینی روز ششم و هفتم به کانال مثل خمینی بپیوندید👇 🆔 @ahd_ba_khomeini
هدایت شده از مثل خمینی (ره)
📱پایانی برای آغازی نو... به کانال مثل خمینی بپیوندید👇 🆔 @ahd_ba_khomeini
هدایت شده از جدال سیاسی
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
پزشکیان: من بلد نیستم زیاد حرف بزنم چیزهایی هم که باید از روی کاغذ بخوانم بدتر خراب می‌کنم. ⚫️ @jedal_siasi | جدال سیاسی
﷽ 🔰 این سرآغاز یک سفر است؛ یک روایت... @NafirNey
﷽ 🔰 راهی شدم، ولی هنوز هم گُنگ و سِرم؛ نه برنامه‌ای داشتم برای حرکت، نه پاسپورت، نه پول و نه انگیزه. همه‌چیز یکدفعه جور شد؛ پاسپورت را اینترنتی گرفتم، پولش جور شد -کما اینکه همیشه می‌شود- و انگیزه‌ی حرکت، سخنِ استادی بود اهل دل. سخنی که یقه‌ام را گرفت و حسابی تکانم داد آنچنان که مرده‌ای را در قبر تلقین کنند. می‌خواهم آنچه می‌بینم را بازگو کنم؛ نمی‌توام فاصله قم تا کربلا را با چندتا عکس و پست -آن هم در پلتفرم مزخرفی مثل ایتا- پر کنم. ولی به هرحال سعی می‌کنم تراکم روایت‌ها، به مرزِ واقعیت جاری برسد. @NafirNey
«نـفـیٖر نِــےْ» | مُحَـمَّد بُرْهـٰان
﷽ 🔰 راهی شدم، ولی هنوز هم گُنگ و سِرم؛ نه برنامه‌ای داشتم برای حرکت، نه پاسپورت، نه پول و نه انگیزه
متنفرم از ایتا که ز عمق بی کفایی همه دم همی بگویم که به این بدی چرایی؟ نتوانمش پلتفرم نه پیام رسان بگویم نه توانم اندرونش بد این و آن بگویم به تلگرام و اینستا به توییتر حتی واتساپ که گرفته این خرابی ایتا ز چشم ما خواب برو ای گدای مسکین به تلگرامت دوباره که مگر با این روش ایتا تو رو راحت بزاره وی پی ان اگر نداری تو نرو همین جا بنشین که با پیک رایگان برای تو میاره افشین افشین و که میشناسیش مادرشم وزیر راه نمیدونم پشتشون چرا پر از یه دنیا آه آخر سر وصل شدش تا که من اینو بفرستم تا به همراه شما به روحشون... بوس بفرستم
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
. 🔰 دیروز راه افتاده بودیم؛ ولی به دلایلی -که ذکر آن‌ها در این مقال نمی‌گنجد و این حرفا- مجبور شدیم برگردیم. خیلی اتفاق عجیبی بود. انگار برای همه نوشتن کِی، چجوری و حتی با چه کسی برن. برای ما هم نوشته بودن امروز حرکت کنیم، نه دیروز... @NafirNey
﷽ 🔰دشداشه‌ی مشکی *روزنگاشت اربعین ۱۴۰۳ ┄┄┅••=✧؛❁؛✧=••┅┄┄ ✍🏻 محمد برهان هیچ وقت از دشداشه‌ی عربی خوشم نیامده. انگار مرا یک قدم به یکی از بزرگترین‌ترین ترس‌هایم نزدیک می‌کند: تلبّس. امّا این‌بار کنجکاوی بیمارگونه‌ای ذهنم را قلقلک داد تا با یک دشداشه‌ی مشکی به این سفر بیایم، که ببينم چه حسی دارد. دشداشه گشاد است و بلند؛ اگر از پارچه‌ی خوبی هم باشد، می‌تواند حسابی در این گرمای پوست‌کَن خنک نگه‌تان دارد. البته پوشیدن چنین چیزی، آداب و احتیاطات مختص به خود را دارد. یکی از هم حجره‌ای‌های باصفای عرب، همیشه کسی را که زیر دشداشه شلوار می‌پوشید، مسخره می‌کرد! البته من شلوار پوشیده‌ام، خیالتان راحت. یا مثلا طلبه‌ی جوانی را دیدم که بعد از پیاده شدن از تاکسی، خیز برداشت که از روی جوب رد شود امّا دشداشه‌اش به او گفت: «کجا کجا؟!» و بعد پخش زمین شد. دشداشه نمی‌گزارد پایت را از گلیمت درازتر کنی. خودم هم نزدیک بود قربانی این پدیده شوم؛ امّا عرض جوب با آخرین ظرفیت دشداشه متناسب بود و پای من به محض گیر کردن به پارچه‌ی لباس، به زمین رسید. به نظرم این اولین هشدار بود. باید حواسم را بیشتر جمع کنم... نزدیک اراک برای نماز در موکبی توقف کردیم؛ من بودم و یکی از همراهان. یک پیرزنِ خیلی کوتاه‌قد، لنگ‌لنگان به سمتمان آمد. اول فکر کردم نیازمند است. انگار سنگینی یک زندگیِ پُر مشکل و غم‌آگین را با خود حمل می‌کرد. پرسید: -حاج‌آقا مسافر کربلایید؟ درگیر این بودم که از من چه می‌خواهد. -بله حاج خانوم؛ خدا بخواد. و من همچنان منتظر بودم که از زائر بودن‌مان پُلی بزند برای درخواست پول. -حاج‌آقا شما دلت پاکه! (به نظرم پوشیدن دشداشه در این نتیجه‌گیری بی‌تاثیر نبود؛ نشان کردن من هم به همین خاطر بود انگار) و شروع کرد به التماس و عجز و لابه. می‌گفت پیر شده، و خیلی بی کس است؛ کسی نیست حتی یک لیوان آب دستش بدهد. درخواستش این بود که در حرم اباعبدالله برایش دعا کنم، و از حضرت بخواهم که خار و ذلیل نشود آخر عمری و محتاج، که هیچ کس نیست که تر و خشکش کند. در اینجور مواقع به طرز عجیبی مشاعرم قفل می‌شود؛ دست و پایم را گم می‌کنم. اصلا نمی‌دانم باید چه واکنشی نشان بدهم. بلاهت اجتماعی عارضه‌ای کاملا جدی‌ست برای من. چند تعارف پراندم که ان‌شاءالله خدا بهتان سلامتی می‌دهد و از این حرفا و گفتم ان‌شاءالله نصیب شما هم می‌شود زیارت آقا؛ که کاش نمی‌گفتم. -اگه قرار بود بطلبه، تا الآن رفته بودم. دیگه دیر شده. حاج‌آقا تو رو خدا دعام کن. اصلا به پات میفتم، می‌خوای همین الآن به پات میفتم... تا حدودی هم خیز برداشت که نشان بدهد اگر پایش بیفتد، واقعا به پایم میفتد. در نگاهش می‌شد یک زن سرپرست خانوار را دید که تمام عمر بچه‌هایش را به دندان گرفته و بزرگ کرده، و حالا همگی قالش گزاشته‌اند. باز هم چون نمی‌دانستم چه کنم، چند تعارف رسمی دیگر کردم و بعد او خداحافظی کرد تا برود و به شکار زائر بعدی برسد. پایان‌بندی واقعا بدی بود؛ هم پایان دیدارمان، هم پایان این متن... ┄┄┅••┄┄┅••=✧؛❁؛✧=••┅┄┄••┅┄┄ @NafirNey
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
🔰 پرسید: -حاج‌آقا مسافر کربلایید؟ درگیر این بودم که از من چه می‌خواهد. -بله حاج خانوم؛ خدا بخواد. و من همچنان منتظر بودم که از زائر بودن‌مان پُلی بزند برای درخواست پول. -حاج‌آقا شما دلت پاکه! (به نظرم پوشیدن دشداشه در این نتیجه‌گیری بی‌تاثیر نبود؛ نشان کردن من هم به همین خاطر بود انگار) @NafirNey