«سایه در میان غبار»
آسمان، رنگِ خون گرفته بود؛ نه از غروب، که از سنگینیِ آهی که از دلِ زمین برمیخواست. او در میانهی میدان ایستاده بود، جایی که باد، بوی خاک و آتش میداد. زرهاش سنگین بود، اما سنگینیِ خاطراتش، از این آهن و فولاد هم بسیار فراتر میرفت.
او به یاد داشت... به یاد داشت که چطور عشق، در آرامشِ یک شبِ بارانی، در چشمانِ معشوق شکل گرفته بود. آن روزها، جهان فقط در لبخندِ او خلاصه میشد. اما حالا، جهان میانِ شمشیرها و فریادها گم شده بود.
او میدانست که این آخرین نبرد است. میدانست که وقتی خورشید فرو برود، دیگر نه سایهای از او بر زمین باقی میماند و نه صدایی از او در باد به گوش خواهد رسید. اما در آن لحظهی مرگبار، او نه از تنهایی میترسید و نه از فراموش شدن.
او با خود گفت: «اگر قرار است تمامِ من، در این غبار گم شود، بگذار اینگونه باشد. اما بگذار بدانند که من، برای رسیدن به آن "ایدهآلِ دور"، حتی از جانِ خود هم گذشتم. عشق، تنها وقتی معنا پیدا میکند که انسان از خود بگذرد تا به "او" برسد.»
او شمشیر را بالا برد. اشک، در میانِ غبار و عرق، راهی به چشمهایش پیدا کرد؛ نه از ترس، که از یادآوریِ آن وعدهای که در آرامش داده بود: «هرگز تنها نخواهم ماند.»
در آن لحظه، او نه یک جنگجو، که یک عاشق بود که در میدانِ نبرد، به دنبالِ معنایِ جاودانهی حضور میگشت. او شکست خورد، اما در همان لحظهی سقوط، بر فرازِ تمامِ دنیا ایستاد.
#دلی
#تنهایی
#داستانی
3.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
شرفــم مهم تر از جونمــه❤️🔥😎
گـمـنـامے | شهیدحمیدرضارجبزاده
اگر هم با شهیدان: شهیدمصطفیعلیخانی شهیدآرمانعلیوردی شهیدمحمدحسننائینی شهیدهفائزهرحیمی
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا