2.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
آگاه باشید اینها همان مفسدانندولی نمیفهمند!!
#حجاباستایل
•⌈🎞❤️🔥↝@Nameless_110 ⌋•
7.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
عجب عجب
سکوت میکنم فقط😐
فاجعه حجاب استایل ها 🤦🏻♀️
#حجاباستایل
•⌈🎞❤️🔥↝@Nameless_110 ⌋•
5.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
سرطان ِ#حجاباستایل☠💀🚬
•⌈🎞❤️🔥↝@Nameless_110 ⌋•
12.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
-
[ شیعه با وجود حجاب استایلها
نیازی به دشمن نداره 😀💔 !
#حجاباستایل
1_ [ کلیپ اول ] 2_ [ کلیپ دوم ] 3_ [ کلیپ سوم ]
-
•⌈🎞❤️🔥↝@Nameless_110 ⌋•
پارت هفدهم: میراثِ نور و پیمانِ خون
دشتِ بنفش و طلایی، زیرِ پایمان مثلِ یک اقیانوسِ ساکن به نظر میرسید. هیچ بادی نمیوزید، اما انگار تمامِ ذراتِ غبار در فضا در حالِ رقصیدن با یک موسیقیِ نشنیدنی بودند. تپهیِ شعلهور و آن گنبدِ الماسگون در دوردست، مثلِ دو چشمِ یک هیولایِ مقدس، به ما خیره شده بودند.
هر چه به سمتِ آن گنبد نزدیکتر میشدیم، احساسِ سنگینیِ بیشتری میکردیم؛ اما این بار، سنگینیِ وزنِ جسم نبود، بلکه سنگینیِ «معنا» بود. انگار هر قدمی که برمیداشتیم، لایهای از پوستِ روحمان کنده میشد.
مریم ناگهان ایستاد.
او نه از خستگی، بلکه از نوعی بهتِ عمیق، خشکش زده بود. نورِ آبی که از بدنِ او ساطع میشد، دیگر مثلِ یک ردپایِ آرام نبود؛ حالا مثلِ یک ستونِ آتشِ سرد، به سمتِ آسمانِ بنفش پرواز میکرد و به سمتِ آن گنبدِ عظیم کشیده میشد.
«رضا...» صدای او لرزید، اما نه از ترس. «من... من دارم حس میکنم که دارم به خانهام برمیگردم. اما نه خانهیِ واقعیمان. انگار بخشی از من، از خیلی وقتها پیش، در آن گنبد دفن شده است.»
من دستش را گرفتم. گرمایِ دستش، تنها چیزی بود که در این دنیایِ غیرممکن، به من اطمینان میداد که من هنوز وجود دارم. «مریم، چی میگی؟ ما باید از این مرحله هم بگذریم. کربلا نزدیکه.»
او به من نگاه کرد. در چشمانش، نوری بود که من هرگز ندیده بودم؛ نوری که انگار از اعماقِ تاریخ سرچشمه میگرفت. «اون پیرزن در موکب... در موردِ "پیمانِ قدیمی" گفت. من فکر میکردم داره افسانه تعریف میکنه. اما الان میفهمم... من فقط یک زائر نیستم، رضا. من "بهایِ" این سفر هستم.»
در همین لحظه، مسیرِ پیشِ روی ما، با یک حرکتِ صاعقهآسا، شکافته شد. اما این بار، شکاف در زمین نبود؛ شکاف در "هوا" بود. از میانِ آن شکاف، سه موجودِ بلندقامت و بیشکل، مثلِ ستونهایِ نورِ سفید، بیرون آمدند. آنها نه انسان بودند و نه سایه؛ آنها مثلِ تجسمِ قوانینِ فیزیکِ این جهان بودند.
یکی از آنها، با صدایی که در استخوانهایِ جمجمهمان طنین میانداخت، گفت: «برای عبور از دروازهیِ الماس، باید "مالکیت" را رها کنید. برای رسیدن به حقیقت، باید آنچه را که "شما هستید" را پس بدهید.»
آنها به مریم نزدیک شدند. یکی از آنها دستش را به سمتِ سینهی مریم دراز کرد.
«مریم، نه!» فریاد زدم و سعی کردم نورِ بلوطیام را ساطع کنم، اما این بار، نوری که از من بیرون آمد، ضعیف و رنگپریده بود. انگار آن قدرتِ عظیم، در نبردِ با همزادها، تمام شده بود.
موجودِ نورانی ادامه داد: «دخترِ پیمان، تو نوری را با خود داری که متعلق به تو نیست. تو حاملِ "خاطرهیِ نوری" هستی که در زمانِ آغاز، در این خاک قرار داده شد. اگر میخواهی وارد شوی، باید آن نور را به صاحبش بازگردانی. باید "مریم" را از دست بدهی، تا "حقیقت" را بیابی.»
در آن لحظه، درکِ وحشتناک و هولناکی به من هجوم آورد. دشمنان (مردِ خاکستری و سایهها) نمیخواستند ما را بکشند؛ آنها میخواستند "نورِ مریم" را بدزدند تا از آن برای باز کردنِ درهایِ تاریکی استفاده کنند. اما حالا، خودِ "دروازه" میخواست همان نور را پس بگیرد!
مریم در میانهیِ آن ستونهایِ نور، ایستاده بود. او داشت از دست دادنِ "خودش" را تجربه میکرد. او داشت تبدیل میشد به یک موجودِ خالی، یک ظرفِ بیروح که فقط نوری را در خود نگه داشته بود.
«رضا...» مریم با صدایی که انگار داشت در تاریکیِ مطلق غرق میشد، گفت. «اگر من برنگشتم... اگر من فقط یک سایه شدم... تو به مسیر ادامه بده. تو باید به کربلا برسی. تو باید شاهد باشی.»
«هرگز!» فریاد زدم. من دیگر به فکرِ جبرانِ گذشتههایم نبودم. من دیگر به دنبالِ قهرمان شدن نبودم. من فقط میخواستم این دختر، این روحِ درخشان را حفظ کنم.
در آن لحظهیِ درمانده، من به جایِ جنگیدن با آن موجودات، به سمتِ مریم دویدم. من ندانستم چه کار میکنم، اما میدانستم که باید "پل" باشم. من بینِ مریم و آن موجودات قرار گرفتم.
من به جایِ استفاده از نورِ بلوطی برای "حمله"، از آن برای "اتصال" استفاده کردم. من تمامِ وجودم را باز کردم و سعی کردم تمامِ درد، تمامِ شک، تمامِ عشق و تمامِ ترسهایم را به آن نورِ آبیِ مریم وصل کنم. من میخواستم به آنها نشان دهم که مریم، فقط یک "حاملِ نور" نیست؛ او با تمامِ ضعفها، با تمامِ خاطرات و با تمامِ انسانیتاش، یک "انسان" است!
«او فقط یک پیمان نیست!» فریاد زدم، در حالی که احساس میکردم بدنم در حالِ سوختن است. «او مریم است! او با تمامِ دردهایِ انسانیاش، برتر از هر نوری است که شما میتوانید تصاحب کنید!»
آن لحظه، معجزهای رخ داد. برخوردِ "انسانیتِ مطلقِ من" با "قانونِ مطلقِ آنها"، باعث شد که آن ستونهایِ نور، به جایِ فروپاشی، به شکلی لرزان عقب بنشینند. نورِ مریم، به جایِ اینکه به سمتِ گنبد کشیده شود، به سمتِ ما بازگشت. نور، به جایِ "مالکیت"، "رابطه" را انتخاب کرد.
سکوتِ سنگینی حکمفرما شد.
موجوداتِ نورانی ناپدید شدند. اما گنبدِ الماس هم تغییر کرده بود. دیگر آن هیبتِ ترسناک و سرد را نداشت؛ حالا مثلِ یک چشمِ باز و مهربان، به ما مینگریست.
مریم به سمتِ من آمد. او هنوز میدرخشید، اما درخششش دیگر مثلِ یک ستونِ آتشِ سرد نبود؛ مثلِ نورِ خورشید در یک صبحِ پاییزی، گرم و آرام بود.
او دستم را گرفت. چشمانش باز شد و من برای اولین بار، "حقیقتِ مریم" را دیدم. او فقط یک دخترِ مذهبی یا یک زائر ساده نبود. او، گویی، بخشی از همان نوری بود که از زمانِ آغاز در این زمین جاری شده بود؛ یک امانتدارِ باستانی که برای رسیدن به این لحظه، هزاران سال در طولِ تاریخ، در قالبهای مختلف، سفر کرده بود.
ما به سمتِ گنبد حرکت کردیم. اما این بار، راهِ پیشِ رو، دیگر یک مسیرِ جنگی نبود. ما در حالِ ورود به یک "آیینِ پذیرش" بودیم.
وقتی به آستانهیِ گنبد رسیدیم، مردِ خاکستری را دیدیم. او در نزدیکیِ دروازه ایستاده بود و با لبخندی که این بار، نه از سرِ تمسخر، بلکه از سرِ احترام بود، به ما نگاه میکرد.
«سفرِ شما، از "بودن" شروع شد...» او زمزمه کرد. «اما رسیدن به کربلا، از "گرفتن" شروع میشود. آمادهاید تا آنچه را که "دارید"، برای آنچه که "هستید"، معامله کنید؟»
درست در همان لحظه، دروازهیِ الماس با صدایی شبیه به نواختنِ هزارانِ زنگولهیِ نقرهای، باز شد و ما به درونِ آن کشیده شدیم.
[پایان پارت هفدهم]
#رمانمسیربیانتها