🔰گمنام
او را معمولاً در ردیفهای جلو نمیدیدی.
نه وقتی مجری با صدای خطابهگونه از «آرمانها» میگفت،
نه وقتی دست ها برای تشویق از روی عادت بالا میرفت.
جایش همیشه انتهای سالن بود؛
کنار همانها که ساکت مینشستند،
نگاهشان سرشار از سؤال بود
و فاصلهشان با تریبون، بیشتر از فاصلهشان با تردید.
عجیب اینکه او از همه انقلابیتر بود،
اما هیچوقت با معیار صدا و شعار سنجیده نمیشد.
میگفت اگر قرار است چیزی عوض شود،
باید سراغ کسانی رفت که حرفشان شنیده نشده،
نه آنهایی که از پیش جواب همهچیز را بلدند.
بعضیها نمیفهمیدند.
میپرسیدند:
«تو که اینهمه معتقدی، چرا با اینها میگردی؟»
لبخند میزد و کوتاه جواب میداد:
«چون اینها چیزی دارند که شما یا ندارید،
یا بلد نیستید چطور ازش استفاده کنید.»
کمکم دور هم جمعشان کرد.
نه با بنر، نه با مجوز،
فقط چند صندلی،
چند لیوان چای
و حرفهایی که سالها در گلو مانده بود.
بحثها از دانشگاه شروع میشد
و گاهی بیآنکه کسی متوجه شود
به خودِ حکومت میرسید.
نه برای غر زدن،
برای فهمیدن:
اینکه مسئله کجاست
و اگر قرار باشد حل شود،
از کدام مسیر باید رفت.
حتی درباره رساندن حرفها به گوش مسئولان هم فکر میکردند.
اینکه مطالبه،
اگر بلد نباشی چطور بگویی،
تبدیل میشود به فریادِ بیصدا.
جلسههایشان رسمی نبود،
اما زنده بود.
آنقدر زنده که اسمش دهانبهدهان میچرخید.
دانشجوها میآمدند، مینشستند،
حرف میزدند
و برای اولین بار حس میکردند
بخشی از یک فرایندند، نه فقط تماشاگرش.
او ساختاری نساخت که روی کاغذ بماند؛
چیزی ساخت که نفس میکشید.
و همان بچههای «بهظاهر زاویهدار»
کمکم یاد گرفتند
خودشان مسئله را حل کنند.
در همان روزها،
آن جلو یقه بسته ها و تسبیحبهدستها
هنوز مشغول برگزاری مراسم بودند؛
با بودجه، با پوستر،
و با سالنهایی که
ردیفهای آخرش خالی میماند.
این، کاری بود که او کرد.
بیسر و صدا، اما با تاثیری که هیچ یک از مراسمات رسمی نگذاشته بودند...
📝@Nasut84
🔰https://youtu.be/L-ZD7DqQJ4M?si=HlgEc5tH-E4YLNJH
+ بیا اون ویدیو که میخواستی رو برات پیدا کردم.
- دمت گرم ، تایمش چقدره؟
+یک ساعت و نیم
- اوف خیلی طولانیه حسش نیست
+خسته نباشی، مگه خودت دنبالش نبودی؟
- چرا ولی با این وضعیت اقتصادی و اینا کی حال داره یک ساعت و نیم بشینه برنامه ببینه؟
+گوشیتو بده من!
- چیکار داری؟
+ بده بهت میگم
مسخره کردی منو؟
- چطور مگه؟
+ میزان استفاده از اینستا در ۲۴ ساعت گذشته بیش از ۸ ساعت!
- آها، اون چیزه، عه مثل اینکه نهار آماده شده، بلند شو بریم نهار...
📝@Nasut84
🔰عجیبه!
شاید در ظاهر منطقی نباشه ولی من اوقاتی که تایم کمتری دارم توی روزم، کارهای خیلی بیشتری میتونم انجام بدم، تا زمان هایی که کلی زمان خالی دارم...
📝@Nasut84
🔰یه شبی
می خوابی و اصلا نمیفهمی این آخرین خوابه زندگیت بوده و فردا دیگه نیستی!
میتونی حسش کنی؟
📝@Nasut84
هدایت شده از سلمان معمار
«خونه رو چرا زد؟!» لحظه مواجهه مغز دگوری با واقعیته، لحظه ای که موشک آمریکا رو بالای سرش میبینه میپرسه چرا من؟! چرا من که اینترنشنال میبینم؟! چرا من که عاشقتم؟! چرا من که نون میگیرم برات؟! ... اما خب دیره.
@salmaneshoon
هدایت شده از سلمان معمار
چه صحنه هایی اسماعیل، موشک و پهپاد ایرانی پایگاه آمریکایی را در خاک بحرین میزند و بحرینی یا علی میگوید و عشق میکند.
آنها متوهمان و خواب زدگان ما را گرفتند،
پابرهنگان و محرومان و معتقدان عالم هم کنار ما.
@salmaneshoon