🔰او
حس بدی پیدا کرده بود، فکر میکرد احمق است که نمیتواند بدون درس خواندن نمرات بالا بگیرد.
غافل از اینکه، آنها بودند که آنقدر از کمبود اعتماد به نفس رنج میبرند که حتی جرئت آن را نداشتند که بگوید ما درس خوانده ایم. که اگر نمره شان کمتر از ۱۸ شد، بهانه ای برایش داشته باشند.
او نباید، حالش بد بود و کسانی که باید، عین خیالشان هم نبود...
2⃣Finish
📝@Nasut84
🔰آخرش چه میشود؟
اصلا همه شغل ها را هوش مصنوعی گرفت! و دیگر هیچ کاری نبود، همه را ربات ها انجام میدادند و ۲۴ ساعت زندگی را اوقات فراغت تشکیل میداد.
آیا تو برنامه ای برایش داری که اصلا بخواهی آن زمان را آرزو کنی؟
📝@Nasut84
هدایت شده از بشنو از وی
هنگام ورود مهدی عجلاللهفرجه به کوفه، شروع میکند به سخنرانی...
مردم از شدّتِ اشتیاق به آن حضرت آنگونه گریه میکنند که سخنانش شنیده نمیشود و مردم نمیفهمند چه میگوید...
_الغیبه،ص۴۶۸
🔰او
همه فکر میکردند او خود را بزرگ میدید که اینگونه رفتار میکرد...
میپرسید چگونه بود؟
او همیشه می خواست به بقیه ثابت کند که از همه بهتر است!
و فکر میکرد میتواند با تکرار سخن، این را به شکل عقیده در ذهن اطرافیانش جای دهد.
که اتفاقا نتیجه عکس میداد و روز به روز پیش همه منفور تر میشد!
بر خلاف تصور همه که فکر میکردند او خودش را به شدت بزرگ میبیند، اینگونه نبود.
خودش را بزرگ نمیدید که هیچ، تازه احساس میکردند هیچ نیست و پوچ است. او از درون اعتماد به نفس نداشت و ارزشی برای خود قائل نبود... همین شده بود که مجبور بود این خلأ درونی را از بیرون جبران کند.
او وضعش خیلی خراب بود...
📝@Nasut84
🔰کتاب مبانی جامعه شناسی آنتونی گیدنز
جهان امروز با دنیای فانتزی ما کاملا متفاوت است!
کشور ها دور کسی جمع نمیشوند که تعداد کاپ های اخلاق بیشتری دارد؛ بلکه از کسی پیروی میکنند که قدرت در دست دارد.
که چون از خود استقلال خاصی ندارند، به قدرتمند بازی میچسبند تا بلکه از او منفعتی ببرند.
کمتر کسی در این بازی است که جرئت ابرقدرت شدن را به خود بدهد.
اکثرا به دنبال چسبیدن به قدرت هستند تا قدرتمند شدن!
و ما باید ببینیم که کدام را می خواهیم...
📝@Nasut84
🔰او
خیلی دوست داشت نویسنده شود، اما تصورش از نویسندگی این بود که یا رشته دانشگاهی اش ادبیات باشد یا در آموزشگاهی دوره نویسندگی گذرانده باشد و دارای گواهی باشد.
بعد از طی کردن این مراحل ، باز هم دلش آرام نگرفت و خود را نویسنده نمی دانست.
شروع کرد به نوشتن متن هایی با کلمات قلمبه سلمبه و پر از آرایه های ادبی. فکر میکردند ارزش یک متن به این است که آنقدر کلمات سنگین در آن بکار ببرد که هیچ کس متن هایش را نفهمد، و آن موقع است که نویسنده میشود.
و همین گونه هم شد، روز به روز متن های عجیب و غریب تر و با آرایه های خاص مینوشت و خیال میکرد برای خود خدا شده است. و همان گونه که تصور میکرد، کثرا مردم متن هایش را نمیفهمیدند. و به همین خاطر احساس میکرد که دارد مسیر را درست طی میکند.
او با خط کشی کَج در جهانش با خودش خوش بود...
📝@Nasut84
🔰او
مسئول فرهنگی یکی از سازمانهای بزرگ کشور بود؛ نهادی که هر سال بودجههای چند هزار میلیاردی را صرف برگزاری همایشها و برنامههای متعدد برای دانشجویان میکرد.
مراسمهایی که در آن ردیفهای آخر سالن مأمن چرتهای کوتاه دانشجویان بود، صندلیهای میانی به اسکرولهای بیپایان گوشیها اختصاص داشت و ردیفهای جلو نیز سهم کسانی بود که تنها برای دریافت گواهی حضور آمده بودند.
در پایان مراسم، مسئول فرهنگی با اعتمادبهنفس کامل پشت تریبون قرار گرفت و با لحنی پیروزمندانه گزارش خود را آغاز کرد:
«الحمدلله بیستوچهارمین جشنوارهٔ فلان با موفقیت برگزار شد و…»
پس از اتمام برنامه، دانشجویان با یک دفترچه، کیک و آبمیوه سالن را ترک کردند؛ و همچنان، سالانه هزینههای عظیمی صرف چنین مراسمهایی میشد و رزومههایی شکل میگرفت که صاحبانشان گمان میکردند کارهای بزرگی در مسیر نجات کشور انجام دادهاند.
اما هنگامی که بحرانها سر برمیآورند و همان نسلِ دانشآموز و دانشجو رفتارهایی برخلاف انتظار نشان میدهد، ناگهان برچسبهایی بر آنان زده میشود؛ در حالی که بسیاری از این جوانان، محصول مستقیم ساختارهایی هستند که اکنون همان مسئولان از پذیرش آن بچه ها رویگرداناند و قبول نمیکنند که اینها نتیجه عملکرد خودشان است...!
چه بسا اگر این بودجههای کلان وجود نداشت و میدان برای افراد دلسوز و بیچشمداشت باز میشد که واقعا دغدغه نسل جوان را دارند، امروز وضعیت اینگونه نبود و حال و روز بهتری داشتیم…
📝 @Nasut84