🔰که چه؟
حال سوالی مطرح میشود؛ که خب اصلا اینها در وجود انسان چه میکند؟
برای خورد و خواب و خشم و شهوت چه نیازیست به عقل و عشق و اختیار؟
آیا اینها را به ما داده اند که شدید تر از حیوانات بخوریم و بخوایم و...؟
هر چند که اکثر انسان ها همین مسیر را در پیش گرفته اند و با عقل و اختیار خویش به دنبال بیشتر پروراندن تن خود هستند.
بهشان عشق عطا شد و آنها عشق و محبت را در شهوت خلاصه کردند.
خلاصه بیشتر انسان ها نمیفهمیدند که چه چیزی به آنها داده شده است...
ولی آیا واقعاً این امکانات به خاطر این است که ما بیشتر و شدید تر درگیر خورد و خواب و خشم و شهوت شویم؟؟؟!
6⃣
📝@Nasut84
🔰فقط همین؟
عملکرد ما نسبت به قابلیت هایی که داریم مثل این میماند که با شمش طلا یک پفک خریده باشیم و خوشحال که چه لذتی دارد.
ما به خود خیلی ظلم کرده ایم...
7⃣Finish
📝@Nasut84
🔰بچه های شیکاگو: از سانتیاگو تا تهران
یه مستند قشنگ، درباره اینکه اقتصاد ایران چه وضعیتی پیدا کرده و داره به کجا میره...
📝@Nasut84
🔰او
در ظاهر که میدیدی همچین فرق خاصی با دیگر دانش آموزان نداشت.
همه مدرسه میرفتند، او هم میرفت. زنگ تفریح از کلاس خارج میشدند، او هم میشد و کار هایی از این قبیل را باهم انجام میدادند.
کمتر کسی دقیق میشد تا متوجه شود که او با بقیه فرق دارد.
در جمع هایی که بچه های مدرسه به چرت و پرت گفتن و دلقک بازی سر میکردند، او فقط سکوت میکردند و به یک نقطه ای خیره میشد.
اما چون بچه ها از ثانیه به ثانیه زنگ تفریح شان استفاده میکردند تا همه لحظه های آن را به مسخره بازی بگذرانند کسی حواسش سمت او نمیرفت که چرا آنقدر در خودش است...
1⃣
📝@Nasut84
🔰او
یک بار یکی از همکلاسی هایش کُفری شد و از او پرسید:« تو چه مرگته؟ چرا مثل بقیه بچه ها حرف نمیزنی؟ چرا وقتی یکی جُک خنده دار میگه، قهقهه نمیزنی تا از خنده پاره بشی؟ چرا بعد مدرسه با ما نمیای بریم فلافل دو نون بزنیم؟»
و او در تمام مدت فقط به همکلاسی اش خیره شده بود و هیچ نمیگفت.
طوری خیره ولی با آرامش نگاه میکرد که انگار چشم هایش می خواستند چیزی بگویند...
ولی او هیچ نگفت!
که در آخر هم طرف خسته شد و از پیش او رفت.
2⃣
📝@Nasut84
🔰او
بچه های مدرسه از لحاظ درگیری ذهنی چند دسته بودند.
عده ای که از بیخ شوت بودند. درگیر عشق و حال و خریت های نوجوانی.
یک گروه دیگر بودند که کمی سرشان به تنشان می ارزید. آنها درگیر این بودند که بعد از مدرسه و گرفتن دیپلم چه کار کنند؟
به دانشگاه بروند یا به بازار آزاد؟ اگر دانشگاه میروند چه رشته ای بروند؟ چه رشته ای علاقه دارند؟ پول کدام رشته بهتر است و...
و اما گروه آخر، که آنقدر کم بودند و هستند که نمیشود اسم شان را گروه گذاشت و آنها را جز یه دسته قرار داد؛ بیشتر گروهک هستند.
او کسی بود که در گروه سوم جای میگرفت. کسی که فراتر از همه این مسائل فکر میکرد و اصلا به دنبال این بود که بفهمد خودش کیست؟و در این دنیا چه کار دارد؟ و آمده است که چه بکند؟ و...
3⃣
📝@Nasut84
🔰او
و امان از این او که در گروه سوم بود.
ذهنش آنقدر درگیر مسائل و دغدغه هایش میشد که صدای فریاد های معلم بر سرش هم نمیتوانست او را از دنیای خودش خارج کند و به جهان ما بیاورد.
مدرسه که تمام میشد، پیاده به سمت خانه شان میرفت.
به همه چیز عجیب خیره میشد. همانند بچه های نوزاد که انگار تازه دارند با جهان آشنا میشوند و همه چیز برایشان تازگی دارد. همه چیز برایش جالب بود و جای سوال داشت!
او مثل بقیه انسان ها نشده بود که نسبت به جهان و طبیعت در بیتفاوتی و سردی محض سر کند. او نسبت به همه چیز حس داشت...!
واقعا نگرش او نسبت به جهان با همه اطرافیانش متفاوت بود.
برای مثال وقتی زنگ آخر مدرسه زده میشد، بچه ها به سمت درخت های توت جلوی مدرسه میدویدند تا از آنها آویزان شوند و توت بخورند.
اما او توت را نمیدید، بلکه با چشم هایی خیره، درخت را مشاهده میکرد.
او خیلی با دیگران فرق داشت...
4⃣
📝@Nasut84
🔰او
دیگر همه متوجه تفاوت او شده بودند و علامت سوالی در ذهن ها نقش بسته بود، که علت این تغییر رفتار او با ما چیست؟
غرورشان هم خیلی اجازه نمیداد که بروند و بخواهند پا پیچش شوند و بالاخره بفهمند که او در کجا سیر میکند. پس به خاطر همین دست به توجیه و برچسب زدن به او شدند. گفتند:«حتما او درون گرایی منزوی و بدبختی است که توانایی ارتباط گرفتن با دیگران را ندارد؛ و برای اینکه این خصلت اش لُو نرود، این مدلی رفتار میکند و فاز میگیرند تا عیب اش معلوم نشود»
دیگر مجبور بودند، بالاخره باید یک جوری فشار و عصبانی بودن خودشان را توجیه میگردند تا ذهنشان درگیر او نشود!
اما او با این حرف ها کاری نداشت و نگاه های همکلاسی و مدیر و معاون و... برایش هیچ مهم نبود. کار خود را میکرد و از رفتارش خجالت نمی کشید و همچنان به کار هایش ادامه میداد. و مثل قبل سکوت را بر سخن گفتن ترجیح میداد. و به این جهان و آفرینش جوری خیره میشد که دیگران دیوانه میپنداشتند او را.
5⃣
📝@Nasut84
🔰او
همه جا را علامت سوال میدید. آری حتما اینگونه بود، وگرنه چطور میشد همه جا را بدین شکل دید. این علامت سوال ها نه تنها در چیز هایی که میدید بلکه در آینه هم دیده میشدند. و اتفاقا بزرگترین علامت سوال هایش همان ها بود که در آینه میدید...
شب و روزش فکر بود، می خواست بفهمند که کیست و در اینجا چه میکند؟
در مدرسه هم، نه کتاب های دینی که میگفتند انسان روح دارد و... کمکش میکرد و نه کتاب های زیست که تاکید بر جسم داشتند. و نه حتی صحبت های مشاور مدرسه که میگفت:«تو باید شغل خود را پیدا کنی تا همه چیز درست شود، چرا که شغل، هویت انسان را تشکیل میدهد.» هیچ کدام از اینکه پاسخ او نبود...
و این در کَت او نمیرفت که وجودش خلاصه در جسم و شغل و خوردن و کار های دیگر شود...
او چیزی در وجود خودش میدید که احتمالاً بقیه هم در وجودشان آن را داشتند ولی هیچ کس به اندازه او، و اینگونه به آن نپرداخته بود...
6⃣
📝@Nasut84
🔰او
همان طور که حالا شما می خواهید بدانید که در سر او چه میگذشت، اطرافیانش هم به اندازه شما دوست داشتند از این راز پرده برداشته شود و کنجکاوی همه ارضا شود.
اما نمیشود!
نمیشود چیزی که او با ساعت ها و روزها و کسی چه میداند شاید سال ها تلاش به دست آورده را در یک کلمه خلاصه کرد و به شما و همکلاسی هایش گفت!
بله میدانم همه به دنبال لقمه آماده و سریع هستیم. می خواهیم جواب را به ما بگویند و برویم دنبال زندگی مان...
ولی مسئله فراتر از این حرف هاست. قرار نیست این ماجرا صرفا یک کنجکاوی در وجود ما و همکلاسی های او ایجاد کند و در انتهای داستان معلوم شود که مثلاً او به فلان چیز رسیده بوده و ما که همگی تشنه شده بودیم؛ این چه بوده است که او را از خواب و خوراک انداخته است و حالا جواب را گرفته باشیم و خوشحال بگوییم ععع چه جالب! و قصه تمام شود.
نه! بازی اینگونه نیست و قصه به این شکل پایان نمی یابد...
پایان قصه به این شکل هیچ فایده برای شما و همکلاسی های او ندارد.
شما و همه همکلاسی های او و هر کس دیگری باید قصه خود را شروع کند...
7⃣
📝@Nasut84