🔰او
و امان از این او که در گروه سوم بود.
ذهنش آنقدر درگیر مسائل و دغدغه هایش میشد که صدای فریاد های معلم بر سرش هم نمیتوانست او را از دنیای خودش خارج کند و به جهان ما بیاورد.
مدرسه که تمام میشد، پیاده به سمت خانه شان میرفت.
به همه چیز عجیب خیره میشد. همانند بچه های نوزاد که انگار تازه دارند با جهان آشنا میشوند و همه چیز برایشان تازگی دارد. همه چیز برایش جالب بود و جای سوال داشت!
او مثل بقیه انسان ها نشده بود که نسبت به جهان و طبیعت در بیتفاوتی و سردی محض سر کند. او نسبت به همه چیز حس داشت...!
واقعا نگرش او نسبت به جهان با همه اطرافیانش متفاوت بود.
برای مثال وقتی زنگ آخر مدرسه زده میشد، بچه ها به سمت درخت های توت جلوی مدرسه میدویدند تا از آنها آویزان شوند و توت بخورند.
اما او توت را نمیدید، بلکه با چشم هایی خیره، درخت را مشاهده میکرد.
او خیلی با دیگران فرق داشت...
4⃣
📝@Nasut84
🔰او
دیگر همه متوجه تفاوت او شده بودند و علامت سوالی در ذهن ها نقش بسته بود، که علت این تغییر رفتار او با ما چیست؟
غرورشان هم خیلی اجازه نمیداد که بروند و بخواهند پا پیچش شوند و بالاخره بفهمند که او در کجا سیر میکند. پس به خاطر همین دست به توجیه و برچسب زدن به او شدند. گفتند:«حتما او درون گرایی منزوی و بدبختی است که توانایی ارتباط گرفتن با دیگران را ندارد؛ و برای اینکه این خصلت اش لُو نرود، این مدلی رفتار میکند و فاز میگیرند تا عیب اش معلوم نشود»
دیگر مجبور بودند، بالاخره باید یک جوری فشار و عصبانی بودن خودشان را توجیه میگردند تا ذهنشان درگیر او نشود!
اما او با این حرف ها کاری نداشت و نگاه های همکلاسی و مدیر و معاون و... برایش هیچ مهم نبود. کار خود را میکرد و از رفتارش خجالت نمی کشید و همچنان به کار هایش ادامه میداد. و مثل قبل سکوت را بر سخن گفتن ترجیح میداد. و به این جهان و آفرینش جوری خیره میشد که دیگران دیوانه میپنداشتند او را.
5⃣
📝@Nasut84
🔰او
همه جا را علامت سوال میدید. آری حتما اینگونه بود، وگرنه چطور میشد همه جا را بدین شکل دید. این علامت سوال ها نه تنها در چیز هایی که میدید بلکه در آینه هم دیده میشدند. و اتفاقا بزرگترین علامت سوال هایش همان ها بود که در آینه میدید...
شب و روزش فکر بود، می خواست بفهمند که کیست و در اینجا چه میکند؟
در مدرسه هم، نه کتاب های دینی که میگفتند انسان روح دارد و... کمکش میکرد و نه کتاب های زیست که تاکید بر جسم داشتند. و نه حتی صحبت های مشاور مدرسه که میگفت:«تو باید شغل خود را پیدا کنی تا همه چیز درست شود، چرا که شغل، هویت انسان را تشکیل میدهد.» هیچ کدام از اینکه پاسخ او نبود...
و این در کَت او نمیرفت که وجودش خلاصه در جسم و شغل و خوردن و کار های دیگر شود...
او چیزی در وجود خودش میدید که احتمالاً بقیه هم در وجودشان آن را داشتند ولی هیچ کس به اندازه او، و اینگونه به آن نپرداخته بود...
6⃣
📝@Nasut84
🔰او
همان طور که حالا شما می خواهید بدانید که در سر او چه میگذشت، اطرافیانش هم به اندازه شما دوست داشتند از این راز پرده برداشته شود و کنجکاوی همه ارضا شود.
اما نمیشود!
نمیشود چیزی که او با ساعت ها و روزها و کسی چه میداند شاید سال ها تلاش به دست آورده را در یک کلمه خلاصه کرد و به شما و همکلاسی هایش گفت!
بله میدانم همه به دنبال لقمه آماده و سریع هستیم. می خواهیم جواب را به ما بگویند و برویم دنبال زندگی مان...
ولی مسئله فراتر از این حرف هاست. قرار نیست این ماجرا صرفا یک کنجکاوی در وجود ما و همکلاسی های او ایجاد کند و در انتهای داستان معلوم شود که مثلاً او به فلان چیز رسیده بوده و ما که همگی تشنه شده بودیم؛ این چه بوده است که او را از خواب و خوراک انداخته است و حالا جواب را گرفته باشیم و خوشحال بگوییم ععع چه جالب! و قصه تمام شود.
نه! بازی اینگونه نیست و قصه به این شکل پایان نمی یابد...
پایان قصه به این شکل هیچ فایده برای شما و همکلاسی های او ندارد.
شما و همه همکلاسی های او و هر کس دیگری باید قصه خود را شروع کند...
7⃣
📝@Nasut84
🔰او
اگر به همین راحتی و مسخرگی بود که دیگر این داستان ها برای چه بود؟ یک کلمه و تمام!
هرچند که شاید در حقیقت واقعاً «یک کلمه و تمام» باشد اما هرکس باید این مسیر را خود طی کند و به کلمه برسد.
اما همین یک کلمه!
هرکس مسیری متفاوت را برای یافتن این کلمه ها طی میکند. یکی مانند او در افکار خودش غرق میشود و چیز هایی را حس میکنند که دیگران از احساس آن عاجز هستند.
و از طرفی عده ای هستند که مانند او حوصله فکر کردن و تفکر را ندارند؛ دوست دارند از عالِمی، بزرگی و... جواب را جویا شوند. که جای اینکه خود با خلوت و تفکر به پاسخ رسیده باشند، می خواهند مزد ریاضت کشیدن افراد دیگر را، مفت برای خود کنند...
8⃣
📝@Nasut84
🔰او
و آنها نمیفهمد که چه خیانتی به عقل خود میکنند و نمیداند با پیچ و مهره های ذهن خود چه کرده اند. آنها متوجه نیستند که چرخدنده مغزشان با این روند روز به روز پوسیده تر میشود و در نهایت با یک فکر خشک رو به رو میشوند...
اما کاش قضیه همین جا به پایان میرسید؛ کاش آنها میفهمیدند که مسیر را اشتباه طی کرده اند. ولی این را که نمیفهمد هیچ، بلکه فکر میکنند وقتی کلمه و نکته ای را از استاد و بزرگی شنیدند دیگر خدا شده اند.
میروند عالَم را کَر میکنند که:«من فلان نکته را از فلان استاد آموخته ام». فکر میکنند برای خود کسی شده اند و این اوج حماقت آنهاست.
آنها خیلی بیچاره بودند...
9⃣
📝@Nasut84
🔰او
که اینگونه انسان ها، در پیش اهل دل محبوب که نمیشوند هیچ، حتی منفور میشوند.
البته چرا! محبوبیتی پیدا میکنند. اما پیش چه کسانی؟ افرادی که عقلشان به چشمانشان هست و هر چه ظاهر کار بگوید آنها بی چون و چرا میپذیرند.
اینها به دنبال رابطه ها هستند که فلانی چه ارتباطی با فلان بزرگ و استاد دارد که به او بچسبند. و اینگونه انسان ها عجیب در خواب هستند...
1⃣0⃣
📝@Nasut84
🔰او
اما او نه گول خورده بود و نه کسی را گول زده بود. او درگیر ساختار ها و سازمان ها و مجموعه ها و اطلاعات نشده بود. او از همه ی این تعلقات رها شده بود و به معنای واقعی کلمه فکر میکرد. به قدری که شب ها قبل خواب، آنقدر درگیری هایش در سرش سنگینی میکرد که مجبور بود قلم را بردارد و مفاهیم ذهنش را به واسطه جوهر به کاغذ منتقل کند تا کمی آرام گیرد...
1⃣1⃣
📝@Nasut84
🔰او
دوستانی داشت که سرشان به تنشان میارزید. کسانی که برای خود مطالعات و سیری داشتند. اما او علاوه بر اینها نوشتن را هم در برنامه خود داشت؛ به قدری که نوشتن را از مطالعات پررنگ تر میدانست. طوری که هر یک صفحه مطالعه برای او، چندین صفحه نوشتن برایش به همراه داشت.
حتی اگر روزی هم برنامه اش از مطالعه خالی بود، نمیگذاشت روزش بدون فکر و نوشتن سر شود...
1⃣2⃣
📝@Nasut84
🔰او
عده ای مسخره اش میکردند:«چیزی که تو حالا به آن رسیدی را ما سال ها پیش از فلان استاد پرسیده ایم و بلد بودیم، تو خیلی عقب هستی، هنوز مسیر ها داری تا به ما برسی»
و چقدر بدبخت بودند آنها که فکر میکردند بارشان است، درحالی که فقط فکر میکردند که بارشان است ولی در حقیقت قد بُز هم بارشان نبود.
و اوج خریّت آنجا بود که فکر میکردند از دیگران جلو تر هستند و بقیه عقب مانده...
1⃣3⃣
📝@Nasut84
🔰او
درحالی که شاید او، صد ها سال از آنها جلو تر بود...
شاید در ظاهر بعضی از کلماتی که او، خود به آنها رسیده بود و آنها که از فلان استاد گرفته اند مثل هم باشد ولی این فقط ظاهر کار است.
دچار خطا میشویم اگر فقط خروجی ظاهر را بنگریم و سیر های طی شده را نبینیم...
1⃣4⃣
📝@Nasut84
🔰او
روزی یکی از دانش آموزان مدرسه که حالت هایش به او شباهت داشت؛ به پیش او رفت و سوال کرد:« میدانم درگیر شناخت خودت هستی! منم می خواهم خودم را بشناسم. لطفاً جواب را به من هم بگو...»
او لبخندی زد و گفت:«خیلی خوب است که دغدغه هایی در این سطح داری... اکثر مردم به اینگونه مسائل فکر نمیکنند و در دنیایی فراتر از خورد و خواب و خشم و شهوت خویش نیستند...
اما من نمیتوانم پاسخ را به تو بگویم. چراکه با گفتن پاسخ، به فکر تو خیانت کرده ام و این خیانتی سنگین است... این کار باعث بسته شدن ذهن تو میشود، این مسیری که توش افتادی فوق العاده است، فقط نکته اش اینجاست که خودت باید راه رو طی کنی...
اینکه بعضی ها حالت های خاصی پیدا کردند دلیل نمیشه ماهم بخواهیم صرفا مثل اونا بشیم!
ما باید ببینیم چی بوده که اونا رو به این حالت کشونده...
وگرنه صرف تقلید از کسانی که در عالم هایی سیر میکنند به جای خاصی نمیرسیم...
و اصلا چه معنی میدهد وقتی بال پرواز است خود را در قفس فرض کنیم؟!»
حالتی عجیب در طرف مقابل ایجاد شد.
و او فقط دوباره لبخندی و رفت.
این طولانی ترین مکالمه ی او در این سال ها بود.
پس اینگونه نبود که او با کسی هیچ حرفی نزند؛ بلکه او مکالمه هایی را شروع میکرد که ارزش داشته باشند نه اینکه هیچ و پوچ باشند...
او آدم عجیبی بود!
نکته نهایی اینجاست که هرکس بخواهد میتواند او بشود ولی دقیقاً نکته کار همینجاست که «قرار نیست ما او بشویم!»
ما باید خودمان را پیدا کنیم و خودمان بشویم.
باید خود را پیدا کنیم، خودی که خیلی وقت است گم شده است...
1⃣5⃣ Finish
📝@Nasut84