دلی دارم که هر چندش بیازاری نیازارد
نه دل سنگست پنداری، که آزردن نمیداند
- وحشی بافقی
نه تو را سرِ شنیدن، نه مرا مجالِ گفتن
به شمار چون درآرم غمِ بیشمارِ خود را؟
- رفیع مشهدی
تا توانی دفع غم از خاطر غمناک کن
در جهان گریاندن آسانست اشکی پاک کن
- ملک الشعرا بهار
قطره تا دارد نظر بر خویش گرداب فناست
از خودی چون رَست بحر بیکرانی میشود
- صائبتبریزی
آستین در منعِ اشکِ ما عبث پیچیده است
طفلِ بازیگوش کِی در خانه میگیرد قرار؟
- صائب تبریزی
امشبم کُشت غمت، عشرتِ فردای تو خوش
کار خود کرد به من غم، دلِ غمهای تو خوش
- عرفی شیرازی
جایی نوشته بود:
هرگز نمیتوانست از انتهای وجودش غریبه شدن کسی را که قلبش را لمس کرده بود بپذیرد؛ به همین خاطر اغلب از آدمها فاصله میگرفت؛ آدمهای جدید او را به یاد زخمهای قدیمیاش میانداختند.