تموم مدتی که گذشت، اتفاق خاصی نیفتاد. مثل همیشه، همش تو قشنگی و پوچی و سردرگمی و تلاش میگذشت. تو زندگیم بین یه دوراهی گیر کردم که نمیدونم کدومو انتخاب کنم. دوستام روز به روز دارن باهام سرد تر میشن، از طرفی، روز به روز دلم برای دوستای پارسالم تنگ میشه.
روزایی که گذشت، روزایی که داره میاد. نمیدونم قراره چیکار کنم و قراره چی بشه، ولی میدونم نباید جا بزنم.
همیشه از خودم میپرسم دیگه چی مونده؟ میتونم ادامه بدم؟ میگم نه، میگیرم میخوابم و فرداش قوی تر از قبل ادامه میدم.
لحظه های غمگینو با تمام وجود زندگی میکنیم، دردو با تمام وجود حس میکنم، ولی لحظه های خوبو سرسری رد میکنیم...
من در حالی که داشتم از باشگاه تو بارون برمیگشتم : دارَههه باران مَبارَههه دارَههه باران مَبارَههه 😭✨