eitaa logo
ندای قـرآن و دعا📕
13هزار دنبال‌کننده
32.7هزار عکس
7.2هزار ویدیو
482 فایل
#روزے_یک_صفحه_با_قرآن همراه با ادعیه و دعاهای روزانه و مخصوص و حاجت روایی و #رمان های مذهبی و شهدایی #کپی_مطالب_آزاد_با_ذکر_صلوات مدیریت کانال و تبادل 👇👇 @Malake_at eitaa.com/zohoreshgh eitaa.com/NedayQran دعا و سرکتاب نمیکنم
مشاهده در ایتا
دانلود
😍 آفتاب از سمت لبخند تو میتابد به روز زندگی با طرح لبخند تو آرامش گرفت ❤سلام سید و آقایم ما همه سرباز و جان بر کف تواییم ❤️ @zohoreshgh @NedayQran 📕نــداے قــرآن و دعــا📕
چـ♡ــادر مشڪےام...↷•° چــہ جذابیٺے دارد برایمــ😍•˝ گرمـے هــوا {☀️🔥}↴--•° جذاب ٺرش مےڪند❤️•• چون مےدانم خـ♡ـدا...⤵️°• عـــشــــــق مےڪـــنــد...💞~• از نگاه ڪردنم...•[😇🌿]• @zohoreshgh @NedayQran 📕نــداے قــرآن و دعــا📕
"سه شنبه"﷽" "۱۰۰مرتبه" ✨یا ارحم الراحمین✨ ✨ای مهربان ترین مهربانان✨ 🌙دیگرگناه نمی کنم 🌙 🌻 ✅هرکس نمــازسه‌شنبه را بخواندبرایش هزاران شهرازطلا دربهشت بسازند↯ دورکعت؛ درهر رکعت بعدازحمدیک بارسوره تین توحیدفلق ناس 👇 جمال الاسبوع بکمال العمل المشروع . ص 77 . @zohoreshgh @NedayQran 📕نــداے قــرآن و دعــا📕
tavassol-mansuri.mp3
5.55M
❣️ با روضه 🕊💌 🎤 حاج مهدی الّلهُـمَّ‌عَجِّــلْ‌لِوَلِیِّکَـــ‌الْفَـــرَج هر سه شنبه به نیت ظهور (عج) دعای توسل می خوانیم بارانی و دلگیر هوایِ بی تو محزون و غم انگیز نوای بی تو برگرد که بیقرارم و بیتابم بیزارم از این سه شنبه هایِ بی تو! تعجیل درظهور مولاعج متن دعا👇 https://eitaa.com/Monajatodoa/135 @zohoreshgh @NedayQran 📕نــداے قــرآن و دعــا📕
🌼🌿🌼🌿🌼 🌿🌼🌿 🌼🌿🌼 🌿 🌼 @zohoreshgh ❣﷽❣ 💠🔹پیامبر صلی اللہ علیہ و آلہ فرمودند: ✍ڪسی ڪہ در شب بیست و هفتم ماہ شعبان دہ رڪعت نماز بگذارد 🔻۵ تا دو رڪعتی 🔹در هر رڪعت سورہ حمد یڪبار 🔸و سبح اسم ربڪ الاعلی را دہ بار بخواند 🕊خداوند براے او یڪ میلیون حسنہ نوشتہ و یڪ میلیون بدے را از او دفع و یڪ میلیون درجہ او را بالا مےبرد و او را با تاجے از نور مےآراید. 📗اقبال الاعمال ✍در صورت امڪان این نماز را انتشار دهید تا شما هم در ثوابش شریڪ باشید. اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم و العن اعدائهم اجمعین 🌹 🌤اللّهُمَّ عَجِّل لِوَلیِّکَ الفَرَج🌤 @zohoreshgh @NedayQran 📕نــداے قــرآن و دعــا📕 🌼 🌿 🌼🌿🌼 🌿🌼🌿 🌼🌿🌼🌿🌼
ندای قـرآن و دعا📕
🌿🌟🌿🌟🌿🌟🇮🇷🌿🌟🌿🌟🌟🌿رمان فانتزی، عاشقانه شهدایی 🌿 #عشق_پاک 🌟قسمت ۱۵۵ و ۱۵۶ همینکه نشستم نگاهی مظلوم و پر
🌿🌟🌿🌟🌿🌟🇮🇷🌿🌟🌿🌟🌟🌿رمان فانتزی، عاشقانه شهدایی 🌿 🌟قسمت ۱۵۷ و ۱۵۸ نگاهم کرد و خندید و گفت: _ماجرا غش چی بود؟! دستپاچه شدم گفتم: _چیـــزه...خب... راستش هیچی دیگه غش کردم بلند زد زیر خنده و گفت: _پس اون کی بود که میگفت گفتم زود خونو بگیر برم کار دارم؟! نگاهی کردم و گفتم: _نمیدونم من که نشنیدم بلندتر خندید و گفت: _ایییی خدا از دست تو _نخند دیگه دستاشو به نشونه تسلیم بالا گرفت و گفت: _باشه باشه خب بریم؟! _اره بریم خونه خستم! _نچ نشده دیگه حسنا خانم که از الان بخوای ناز کنیا خونه نمیریم! _عههه خب خستم کجا میریم پس؟ _شما دنبال من بیا میفهمی رفتیم سمت ماشین اومدم درو باز کنم بشینم داخل ماشین چشمم خورد به یه دختر بچه که داشت آبنبات میخورد آب دهنمو قورت دادم و نشستم توی ماشین _چیزی شده؟! _نه! _چیزی نشده و تو همی؟! _محسن! _جان دلم؟! _میگم اون بچه رو ببین! _کدوم؟! با دست نشونش دادم و گفتم: _اون دختره که موهاش بوره و قشنگه! محسن نگاه کرد و گفت: _اییییی جانم خدا اینو ببینش چقدر جیگره😍 یعنی میشه خدا به ما هم یه دختر ماه بده؟! _اوممم جیگره اما مسئله چیز دیگه ایه _چیه؟! _آبنباتشو دیدی؟! محسن نگاهی به دختر بچه و بعدم نگاهی به من کرد‌ و پقی زد زیر خنده گفت: _خدا به دادم برسه تا ۹ ماه قراره دست هر کی هرچی دیدی هوس کنی؟! _اوهوم! _باشه به روی چشمم سوار ماشین شدیم و محسن جلوی مغازه شیرینی فروشی و گل فروشی ایستاد گفت: _چی بخرم؟! یهو دلم هوس شیرینی خامه ای کرد اونم از نوع کاکائوییش... محسن رفت و بعد از پنج دقیقه با دوتا جعبه شیرینی و یه دسته گل رز قرمز برگشت _وااای چقد این گلا خوشگلن محسن! _بلههه مثل شما حسنا خانمم! _خجالتم نده دیگه حاج اقا خندید. گفتم: _حالا چرا دوتا جعبه شیرینی گرفتی؟ _چون زنگ زدم به مامانم و خاله اینا گفتم که شب بیان خونمون! با تعجب نگاهش کردم و گفتم _محسنننن نگفتی که براچی؟! خندید و گفت: _نه بابا گفتم بیاید خونمون کارتون دارم _وااای محسن حالا من شام چی بپزم؟! _شما لازم نیست چیزی بپزی برو خونه استراحت کن غذا میگیرم خودم _وااای خدا خیرت بده موندم حالا چی درست کنم! خندید و گفت: _نوکر حاج خانم رسیدیم خونه و من پیاده شدم و محسن رفت تا غذا بگیره چادرمو در اوردم و گلا رو روی اپن گذاشتم و نگاهی به خونه انداختم همه چیز مرتبه!زیر چایی رو روشن کردم و رفتم تا یکم دراز بکشم یکم چشمامو روی هم گذاشتم با صدای زنگ گوشیم چشمامو باز کردم اما حال برداشتن گوشی رو نداشتم! دوباره چشمامو روی هم فشار دادم و خوابیدم 👈 .... رمان فانتزی، عاشقانه شهدایی ✍ نویسنده ؛ منتظر۳۱۳ 🌟اللّهُمَّ صَلِّ عَلی مُحَمَّدوَآلِ مُحَمَّد وَعَجِّل فَرَجَهُم🌟 ╔═.💖.🍂.💖.═══════╗ 👇 @zohoreshgh @NedayQran 📕نــداے قــرآن و دعــا📕 ╚═══════،💖.🍂.💖،═╝
ندای قـرآن و دعا📕
🌿🌟🌿🌟🌿🌟🇮🇷🌿🌟🌿🌟🌟🌿رمان فانتزی، عاشقانه شهدایی 🌿 #عشق_پاک 🌟قسمت ۱۵۷ و ۱۵۸ نگاهم کرد و خندید و گفت: _ماجر
🌿🌟🌿🌟🌿🌟🇮🇷🌿🌟🌿🌟🌟🌿رمان فانتزی، عاشقانه شهدایی 🌿 🌟قسمت ۱۵۹ و ۱۶۰ صدای زنگ گوشیم باز بلند شد دستمو دراز کردم و گوشیو برداشتم فاطمه بود گوشیو وصل کردم صدای فاطمه توی گوشم پیچید _سلااااام خانوم بی معرفت یوقت زنگ نزنیاااا معلوم هست کجایی سه روزه نه زنگی نه چیزی! همینجوری که خواب بودم گفتم: _سلام ببخشید سرم شلوغ بود بعدم از مامان سراغتو میگرفتم... _خواااابی خوابالو؟!!! _هوممم _میدونی ساعت چنده؟! _نه! _با اجازت ساعت ۱۲ ظهره! _عههه خب خوبه! _اره خیلی خوبه بخواب تو بگو ببینم شب چه خبره خونتون؟! برق از سرم پرید نکنه محسن گفته؟!!!! با تعجب پرسیدم: _چه خبره خونمون؟! _از من میپرسی؟! منم بی خبرم محسن به مامان گفته شب یه خبری براتون دارم! بیاید خونمون هرچی هم مامان زنگت زد جواب ندادی!حالا چه خبره؟! _اها دیگه شب بیا میفهمی! _ایششش خب برو بخواب حالا شام بهمون نکنه میخوای پیتزا بدی؟! جیغ زدم و گفتم _فاااااطمه جان من اسم اونو نبر! با تعجب پرسید: _اسم چیوووو؟! _هیچی هیچی برو سلام به مامانم برسون خدافظ _واه چل شدی رفت خدافظ! گوشیو قطع کردم حالم در هم شد یکم نفس عمیق کشیدم و رفتم توی آشپزخونه یه لیوان آب خوردم حالم بهتر شد! نمیدونم چرا انقدرررر با اسم این غذا حالم بد میشه.... روی مبل نشسته بودم و چندتا نفس عمیق کشیدم کلید توی در پیچید و محسن اومد داخل... رفتم جلو و گفتم: _به به سلاااام آقا! _سلام خانوم حالتون چطوره؟! _حالمونم خوبه! _پس چرا رنگت زرد شده؟! _هیچی فاطمه زنگ زد چرت و پرت گفت حالم بد شد! خندید گفت: _خب چی گفت حالا؟! _هیچی اسم اسمشو نبر رو برد! محسن بلند زد زیر خنده و گفت: _ایییی خدا اسمشو نبر به این خوشمزگی آخه دلت میاد!!؟ _تو دلت میاد هی منو یاد اون بندازی حالم بد بشه؟! نگاهم کرد و یه چشمک زد و گفت: _نه خدایی! محسن اومد کنارم نشست و گفت: _حسنا!؟ _جان دلم؟ _فردا قرار بود برم سوریه اما دیدی چیشد؟! از حرفش دلم گرفت گفتم: _محسن میشه خواهش کنم حرف سوریه رو نزنی جان خودم حالم بد میشه خندید و نگاهم کرد و گفت: _نکنه به اسم سوریه هم حالت تهوع میگیری؟! خندیدم و گفتم؛ _ارهههه از این بیشتر اسمشو نبر حالم بد میشه! محسن خنده ای خطرناک کرد و گفت: _امتحان کنیم؟! _چیو! _من اسم اسمشو نبر و سوریه رو میگم ببینم به کدومش بیشتر واکنش نشون میدی نظرت؟! _محسننننن اگه اسمشو ببری من میدونم و تو! _خب مثلا چیکار میکنی؟! _خب حالا دیگه بماند! _بماند دیگه؟! _اوهوم خندید و آروم آروم و شمرده گفت: _سوریه!... پیتــ.... جیغ زدم و بالشت مبلو برداشتم و پرت کردم طرفش بلند زد زیر خنده انقدر خندید که از چشماش اشک اومد! _خوشت میاد من حالم بد بشه ؟! لبشو دندون گرفت و گفت: _وااای استغفرالله فقط میخوام بدونم حساسیتت نسبت به کدومش بیشتره همین! 👈 .... رمان فانتزی، عاشقانه شهدایی ✍ نویسنده ؛ منتظر۳۱۳ 🌟اللّهُمَّ صَلِّ عَلی مُحَمَّدوَآلِ مُحَمَّد وَعَجِّل فَرَجَهُم🌟 ╔═.💖.🍂.💖.═══════╗ 👇 @zohoreshgh @NedayQran 📕نــداے قــرآن و دعــا📕 ╚═══════،💖.🍂.💖،═╝
ندای قـرآن و دعا📕
🌿🌟🌿🌟🌿🌟🇮🇷🌿🌟🌿🌟🌟🌿رمان فانتزی، عاشقانه شهدایی 🌿 #عشق_پاک 🌟قسمت ۱۵۹ و ۱۶۰ صدای زنگ گوشیم باز بلند شد دست
🌿🌟🌿🌟🌿🌟🇮🇷🌿🌟🌿🌟🌟🌿رمان فانتزی، عاشقانه شهدایی 🌿 🌟قسمت ۱۶۱ و ۱۶۲ مامان و بابا و خاله و حسن اقا و فاطمه و شوهرش شب اومدن خونمون خیلی سعی کردم بیحال نشینم تا چیزی متوجه نشن! یکم نشستن توی آشپزخونه بودم و میوه ها رو اماده میکردم محسن اومد توی آشپزخونه و گفت: _بیا برو بشین خانوم انقد زحمت نکش من خودم هستم! لبخندی زدم و گفتم: _چشم اقا محسن چشمکی زد و رفتم بیرون کنار فاطمه نشستم آروم اومد طرفم و گفت: _خب بگو ببینم چه خبره امشب هان؟! _چه خبره؟! _تو نمیدونی ؟! _نه چیو _باشه بابا خودتی محسن از آشپزخونه اومد بیرون و میوه ها رو روی میز چید و نشست کنار بابا بابا لبخندی زد و گفت: _خب اقا محسن خیره ان‌شاالله گفتی مثل اینکه خبر داری برامون خبرت چیه؟! محسن سرخ و سفید شد و یکم این پا و اون پا کرد و نگاهی به من کرد از سر و روش داشت عرق می‌چکید لبخندی بهش زدم و اروم گفتم: _بگو! لبخندی زد و گفت: _چی بگم راسیتش تبریک میگم دارید بابابزرگ میشید! اینو گفت و خندید و سرشو انداخت پایین مامان و خاله از خوشحالی بلند شدن و اومدن طرفم و بغلم کردن فاطمه هم که اصلا روی پاهاش بند نبود زد به شونم و گفت _حسنا چی میگه محسن؟! یعنی من دارم خاله میشم؟😍 خندیدم و گفتم: _شواهد اینو میگه خندید و گفت: _واااای خدا بیا بغلم ببینمت بابا و حسن اقا و همه تبریک گفتن خاله گفت: _کاش میگفتید دست خالی نمی‌اومدیم! محسن گفت: _این چه حرفیه خیلی خوش اومدید مامان اینا خونه رو تمیز کردن و رفتن محسن اومد کنارم نشست و گفت: _وای حسنا خدا میدونه چقدر خجالت کشیدم! _خجالت چرا؟! _نمیدونم انگار خجالت میکشیدم بگم! _من فدای اون حیای تو بشم اقا محسن _خدانکنه خانومم ما نوکر شماییم خندیدم و گفتم: _نفرمایید شما تاج سری چهار ماهی از بارداریم میگذره و هر روز بیشتر اذیت میشم و محسن بیشتر از همیشه هوامو داره توی اتاق دراز کشیده بودم که محسن اومد کنارم و گفت: _سلام خانومممم بیداری؟ لبخندی زدم و گفتم: _اره خوابم نبرد نشستم محسن نشست روی تخت و گفت: _حسنا؟ _جان دلم؟! همینجوری که سرش پایین بود نگاهی انداخت و گفت: _چرا خدا هر دفعه که میخوام یه چیزی بگم ته دلمو با کارای تو میلرزونه و دیگه نمیتونم اصلا حرفمو بزنم؟! مبهم نگاهش کردم و گفتم: _یعنی چی؟! _حسنا من باید برم ماموریت زنگ زدن گفتن ماموریت خیلیییی حساسی هستش و بهمون نیاز دارن به جان خودم نمیتونم نه بیارم جان محسن توام نه نیار و بزار من با خیال راحت برم! اشک توی چشمام جمع شد و گفتم: _محسن تو این شرایط؟! همینجوری که سرش پایین بود گفت: _میدونم به مولا میدونم اما حسنا اونا به ما نیاز دارن اگه ما نریم خدا میدونه چندتا زن مثل تو باردارن و تو اون وضعیت گیر کردن و به کمک ما نیاز دارن خدا رو خوش میاد ؟! 👈 .... رمان فانتزی، عاشقانه شهدایی ✍ نویسنده ؛ منتظر۳۱۳ 🌟اللّهُمَّ صَلِّ عَلی مُحَمَّدوَآلِ مُحَمَّد وَعَجِّل فَرَجَهُم🌟 ╔═.💖.🍂.💖.═══════╗ 👇 @zohoreshgh @NedayQran 📕نــداے قــرآن و دعــا📕 ╚═══════،💖.🍂.💖،═╝
دعاى عليه السلام‏ مروى است كه اين دعائى است كه به بركت اين دعا .بلقيس را آورد و اين دعائى است كه به بركت اين حضرت عيسى عليه السلام را مى ‏كرد و آن اين است: اللَّهُمَّ إِنِّي أَسْأَلُكَ بِأَنَّكَ أَنْتَ اللَّهُ لَا إِلَهَ إِلَّا أَنْتَ الْحَيُّ الْقَيُّومُ الطَّاهِرُ الْمُطَهَّرُ نُورُ السَّمَاوَاتِ وَ الْأَرَضِينَ وَ فِي رِوَايَةٍ أُخْرَى رَبُّ السَّمَاوَاتِ وَ الْأَرَضِينَ عالِمُ الْغَيْبِ وَ الشَّهادَةِ الْكَبِيرُ الْمُتَعالِ الْحَنَّانُ الْمَنَّانُ ذُو الْجَلالِ وَ الْإِكْرامِ أَنْ تَفْعَلَ بِي كَذَا وَ كَذَا وَ تَجْعَلَهُ أَنْ تُصَلِّيَ عَلَى مُحَمَّدٍ وَ آلِ مُحَمَّدٍ وَ أَنْ تَفْعَلَ بِي كَذَا وَ كَذَا . ❗️پس بدرستى كه هر گاه اين دعا را بخوانى، ان شاء اللَّه تعالى .میشود عج ♥️ @zohoreshgh @NedayQran 📕نــداے قــرآن و دعــا📕
اگر كسي اسم « الوليْ » را به كوزه اي آب نويسد آن را از آب پر كند و بر چهار حد خانه و بام آن بپاشد ؛ آن خانه از درد ايمن گردد و نيز از صاعقه و سيل و زلزله نيز در امان ماند. 📚خواص اسماالله(ص238) عج ♥️ @zohoreshgh @NedayQran 📕نــداے قــرآن و دعــا📕
دعایی بسیار عالی جهت دعای زیر را خوانده و در آخر خود را بگویید این دعا تاثیر عجیبی در اجابت حاجات دارد،خیلی ها ازش حاجت گرفتن اَللّهُمَّ اِنّی اَسْئَلُکَ بِاسْمِکَ الْعَظیمِ الاَْعْظَمِ الاَْجَلِّ الاَْکْرَمِ الْمَخْزوُنِ الْمَکْنُونِ النُّورِ الْحَقِّ الْبُرْهانِ الْمُبینَ الَّذی هُوَ نُورٌ مَعَ نُورٍ وَ نُورٌ مِنْ نُورٍ وَ نُورٌ فی نُورٍ وَ نُورٌ عَلی کُلِّ نُورٍ وَ نُورٌ فَوْقَ کُلِّ نُورٍ وَ نُورٌ تُضیئُ بِهِ کُلُّ ظُلْمَةٍ وَ یُکْسَرُ بِهِ کُلُّ شِدَّةٍ وَ کُلُّ شَیْطانٍ مَریدٍ وَ کُلُّ جَبارٍ عَنیدٍ لا تَقِرُّبِهِ‏ اَرْضٌ وَلایَقُومُ بِهِ سَمآءٌ وَ یَاْمَنُ بِهِ کُلُّ خآئِفٍ وَ یَبْطُلُ بِهِ سِحْرُ کُلِّ ساحِرٍ وَ بَغْیُ کُلِّ باغٍ وَ حَسَدُ کُلِّ حاسِدٍ وَ یَتَصَدَّعُ لِعَظَمَتِهِ الْبَرُّ وَالْبَحْرُ وَ یَسْتَقِلُّ بِهِ الْفُلْکُ حینَ یَتَکَلَّمُ بِهِ الْمَلَکُ فَلا یَکُونُ لِلْمَوْجِ عَلَیْهِ سَبیلٌ وَ هُوَ اسْمُکَ الاَْعْظَمُ الاَعْظَمُ الاَجَلُّ الاَْجَلّ‏ُ النُّورُ الاَْکْبَرُ الَّذی سَمَّیْتَ بِهِ‏ نَفْسَکَ وَاسْتَوَیْتَ بِهِ عَلی عَرْشِکَ وَ اَتَوَجَّهُ اِلَیْکَ بِمُحَمَّدٍ وَ اَهْلِ بَیْتِهِ وَاَسْئَلُکَ بِکَ وَ بِهِمْ اَنْ تُصَلِّیَ عَلی مُحَمَّدٍ وَ آلِ مُحَمَّدٍ وَ اَنْ تَفْعَلَ بی کَذا وَ کَذا عج ♥️ @zohoreshgh @NedayQran 📕نــداے قــرآن و دعــا📕
🍃🍂 و 🍃🍂 ✍ ۴۱ مرتبه سوره «یس» را بر تمام آنچه دارید خوانید که خدای متعال برکت عجیبی عنایت نماید 📚 ختومات گره گشا عج ♥️ @zohoreshgh @NedayQran 📕نــداے قــرآن و دعــا📕