eitaa logo
ندای رضوان🇮🇷
4.8هزار دنبال‌کننده
10.6هزار عکس
4.2هزار ویدیو
103 فایل
مشاهده در ایتا
دانلود
5.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌🌱روز شمار🌱 🪴 ۲۴ فروردین ۱۴۰۴ (۱۴ شوال ۱۴۴۶) -- ( ۱۳ آپریل ۲۰۲۵) اذان صبح: ۰۴:۰۶:۳۱ طلوع آفتاب: ۰۵:۳۴:۱۶ اذان ظهر: ۱۲:۰۴:۴۷ غروب آفتاب: ۱۸:۳۵:۵۱ اذان مغرب: ۱۸:۵۴:۲۵ نیمه شب شرعی: ۲۳:۲۱:۱۱ ❁•़़•❁✧••✧❁•़़••❁✧ 🍃🍂 بستن زبان🍃🍂 ✍ اگر خواستید زبان دشمن، زبان زن و یا شوهر بددهن و یا زبان فردے بدگو فحاش و بـےادب برویتان بستہ بماند بند۱۰جوشن کبیر را زیاد بگویید ❁•़़•❁✧••✧❁•़़••❁✧ خداوند، موسی( ع)را خطاب کرد که: 🔻«مراقب باش»🔻 1️⃣ تا نفهمیدی که گناهانت را بخشیده ام؛ مشغول اظهار عیب دیگران مشو ... 2️⃣ تا نفهمیدی که خزائن و ثروت من تمام شده ؛ غم روزی مخور ... 3️⃣ تا نفهمیدی که قدرت من زایل شده؛ به غیر من امیدوار مباش... 4️⃣ تا هنگامی که یقین پیدا نکردی شیطان مرده است، از مکر و حیله او خود را در امان نبین... •✧❁•़़•❁✧••✧❁•़़•❁✧ 🚫 حجامت است. •✧❁•़़•❁✧••✧❁•़़•❁✧ 🌻سوره اختصاصی ماه شوال است. _____________🍁🍁🍁🍁 🌹 ╭─┅═ঊঈ🌺🍃ঊঈ═┅─╮ @NedayeRezvan ╰─┅═ঊঈ🌺🍃ঊঈ═┅─
6.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
═━⊰❀🍁🦋🍁❀⊱━═ ✔️ ذکری ساده، ولی مجرّب برای برطرف‌شدن اضطراب 👌🙏💟فقط بگو الله أَلَا بِذِڪْرِ اللَّهِ تَطْمَئِـنُّ الْقُلُــوبُ ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌‎‌‌‌‌‎‌‎‌‌‎‌‌‎‌‌‎‌‎‌‌‎‌‎‌‌‌‌‎‌‌‌‌‌‎‌‌‌‌‎‌‌‌‎‌‎‌‌‌‎‌‎‌‌‎‌‎‌‎‌‎‌‌‎‌‌‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌‎‌‌‎‌‎‌‎‌‌‎‌‎‌‎‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌‎‌‌‌‌‎‌‎‌‌‎‌‌‎‌‌‎‌‎‌‌‎‌‎‌‌‌‌‎‌‌‌‌‌‎‌‌‌‌‎‌‌‌‎‌‎‌‌‌‎‌‎‌‌‎‌‎‌‎‌‎‌‌‎‌‌‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌‎‌‌‎‌‎‌‎‌‌‎‌‎‌‎‌‌‎‌‎‌‌‎‌‎‌‌‎‌‌‌‎‌‌‌‌‌‎‌‌‌‌‎‌‌‌‎‌‎‌‌‌‎‌‎‌‌‎‌‎‌‎‌‎‌‌‌‎‌‎‌‎‌‌‎‌‎‌‌‎‌‎‌‌‎‌‌‌‎‌‌‌‌‌‎‌‌‌‌‎‌‌‌‎‌‎‌‌‎‌‌‌‎‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌‌‎‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌‎‌‌‌‌‎‌‎‌‌‎‌‌‎‌‌‎‌‎‌‌‎‌‎‌‌‌‌‎‌‌‌‌‌‎‌‌‌‌‎‌‌‌‎‌‎‌‌‌‎‌‎‌‌‎‌‎‌‎‌‎‌‌‎‌‌‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌‎‌‌‎‌‎‌‎‌‌‎‌‎‌‎‌‌‎‌‎‌‌‎ _____________🍁🍁🍁🍁 🌹 ╭─┅═ঊঈ🌺🍃ঊঈ═┅─╮ @NedayeRezvan ╰─┅═ঊঈ🌺🍃ঊঈ═┅─
برای جلب محبت به روی سیب 20 بار بخواندو به معشوق خود بخوراند دیوانه وی شود مجرب است _____________🍁🍁🍁🍁 🌹 ╭─┅═ঊঈ🌺🍃ঊঈ═┅─╮ @NedayeRezvan ╰─┅═ঊঈ🌺🍃ঊঈ═┅─
🍃🍂ختم سوره توحید🍃🍂 🌸✨بہ جہت هرحاجت مدت هفت روز،روزے صدبار سوره توحید را بخواندومیان ختم صحبت نڪند ،هنوز هفتہ تمام نشده ،بہ حاجتش خواهد رسید✨ 📚ختومات مقدم ص 230 _____________🍁🍁🍁🍁 🌹 ╭─┅═ঊঈ🌺🍃ঊঈ═┅─╮ @NedayeRezvan ╰─┅═ঊঈ🌺🍃ঊঈ═┅─
4.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🔴 دستور ویژه از امام صادق(ع) برای ابطال سحر و جادو _____________🍁🍁🍁🍁 🌹 ╭─┅═ঊঈ🌺🍃ঊঈ═┅─╮ @NedayeRezvan ╰─┅═ঊঈ🌺🍃ঊঈ═┅─
6.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
_____________🍁🍁🍁🍁 🌹 ╭─┅═ঊঈ🌺🍃ঊঈ═┅─╮ @NedayeRezvan ╰─┅═ঊঈ🌺🍃ঊঈ═┅─ صوتی در خانه پخش کنید
2.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🔻 چرا گاهی مواقع باتوسل‌به‌امام‌زمان (عج) حاجت روا نمی شویم ؟ 🎙 _____________🍁🍁🍁🍁 🌹 ╭─┅═ঊঈ🌺🍃ঊঈ═┅─╮ @NedayeRezvan ╰─┅═ঊঈ🌺🍃ঊঈ═┅─
🍃🌹 هرکس ذکر( )را هرروز ۵۷۳ مرتبه جهت موفقیت درهرکاری (چه مادی و معنوی ) بگوید... بسیار موثر و نافع خواهدبود🌹🍃 📚 نجات بخش گرفتاران _____________🍁🍁🍁🍁 🌹 ╭─┅═ঊঈ🌺🍃ঊঈ═┅─╮ @NedayeRezvan ╰─┅═ঊঈ🌺🍃ঊঈ═┅─
2.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
نظم در الکرسی _____________🍁🍁🍁🍁 🌹 ╭─┅═ঊঈ🌺🍃ঊঈ═┅─╮ @NedayeRezvan ╰─┅═ঊঈ🌺🍃ঊঈ═┅─
نگاش کردم، خونسرد، سرد، مثل یه آدم بی‌حس. یه کم مکث کردم، بعد لقمه رو قورت دادم و آروم گفتم: «به جهنم! تو رفتی دنبال زندگیت، اما من چی؟ مجبورم تیمار مادری رو بکنم که هیچ‌وقت برام مادری نکرد.» یه لحظه زبونش بند اومد. مامانم انگار صدا رو شنیده بود، برگشت نگام کرد. از اون نگاها که می‌خواست بفهمونه «این چه طرز حرف زدنه؟» ولی برام مهم نبود. شام که تموم شد، داداشم با زنش خداحافظی کردن و رفتن. مامانم تا درو بست، صدام کرد. «مینا...» جواب ندادم. اومد جلوم وایستاد. صداش آروم‌تر شده بود، یه جوری که انگار می‌خواست دلجویی کنه. «مامان، می‌دونم یه وقتایی کم گذاشتم، ولی... خب، نمی‌دونستم چجوری...» پوزخند زدم، دست به سینه نگاش کردم. «اون وقتی که نیاز داشتم، کجا بودی؟ وقتی تو دل شب گریه می‌کردم، وقتی حسرت یه کم محبت داشتم، اون موقع‌ها چرا یادم نمی‌افتادی؟» مامانم نفسشو داد بیرون، سرشو انداخت پایین. منم هیچی نگفتم، فقط رفتم تو اتاقم و درو بستم. یه دل سیر گریه کردم، اما حتی یه قطره‌شم نذاشتم بشنون. دو روز بعد، گوشیم زنگ خورد. شماره‌ی زن داداشم بود. با بی‌حوصلگی جواب دادم: «بله؟» صدای لرزونش تو گوشم پیچید: «مینا... داداشت تصادف کرده... حالش بده، بیا بیمارستان...» گوشی از دستم افتاد. ادامه دارد کپی حرام
۸ بیمارستان که زنگ زد، دلم ریخت. انگار یکی یه سطل آب یخ ریخت رو سرم. یه لحظه گوشی تو دستم لرزید. زن داداشم از تو آشپزخونه با چشمای نگران زل زده بود بهم. لبامو تر کردم، یه چیزی تو گلوم گیر کرده بود. صدای مرد پشت خط خشک و رسمی بود: «لطفا بیاید بیمارستان.» سریع خودمونو رسوندیم انگار که پرواز کردیم با دکتر صحبت کردیم و گفت _ببینید من درکتون میکنم الان اوضاع خوبی ندارید اما هزبنه های بیمارستان بالاست اون تختی که برادرتون روش خوابیده هر روز کلی پولش میشه چون دستگاههای زیادی هم بهش وصله و هر لحظه احتمال داره بهوش نیاد، میخوام اینجوری بگم درصد بهوش اومدن برادرتون خیلی کمه و اگر هزینه ها رو پرداخت نکنید مجبوریم تخت رو بدیم به یکی دیگه که از پس پرداخت هزینه ها بر میاد و متاسفانه برادرتون فوت میکنه. ادامه دارد کپی حرام
یخ کردم وا رفتم پول؟ از کجا؟ با کدوم درآمد؟ نفسمو دادم بیرون، آروم گفتم: «چقدر؟» یه عدد گفت، که انگار چماق شد و خورد وسط سرم. انگشتای پام بی‌حس شد، حس کردم دنیا دور سرم می‌چرخه. همونجا نشستم لب مبل، دستمو گذاشتم رو صورتم. زن داداشم اومد جلو، با ترس گفت: «چی شده مینا؟» دستم لرزید، نگاهش کردم. خواستم چیزی بگم، ولی دلم پر بود. پر از خشم، پر از حسرت، پر از نفرت. با اینکه از ته دل ازش دل خوشی نداشتم، با اینکه از وقتی اومد زندگیمو جهنم کرد، با اینکه هیچ لطفی در حقم نکرد، ولی خب... راضی به مرگشم نبودم. بالاخره خونمون یکی بود. زن داداشم با صدای لرزون دوباره گفت: «مینا، یه چیزی بگو...» پوزخند زدم، تلخ، پر از درد. گفتم: « این پول خیلی زیاده و برای ما غیرممکنه جورش کنیم.» زن داداشم روی زمین نشست، سرشو گرفت بین دستاش. زمزمه کرد: «من که چیزی ندارم...» «هیچ‌کدوم‌مون هیچی نداریم، ولی اون تو کماست، بیمارستانم پول می‌خواد. تهش چی میشه؟» ادامه دارد کپی حرام